تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢١
گفت: بعد از واقعه «بدر»، هيچ كس از من تقاضاى خوانندگى نكرد، (و اين نشان مىدهد، ضربه جنگ «بدر» تا چه حدّ بر مشركان «مكّه» سنگين بود).
حضرت صلى الله عليه و آله به فرزندان «عبد المطلب»، دستور داد: لباس، مركب و خرج راهى به او دادند، و اين در حالى بود كه، پيامبر صلى الله عليه و آله آماده فتح «مكّه» مىشد.
در اين موقع «حاطب بن ابى بلتعه» (يكى از مسلمانان معروف، كه در جنگ «بدر» و «بيعت رضوان» شركت كرده بود) نزد «ساره» آمد، نامهاى نوشت و گفت: آن را به اهل «مكّه» بده، و ده دينار و به قولى ده درهم نيز به او داد، و پارچه بردى نيز به او بخشيد.
«حاطب» در نامه به اهل «مكّه» چنين نوشته بود: رسول خدا صلى الله عليه و آله قصد دارد به سوى شما آيد، آماده دفاع از خويش باشيد!
«ساره»، نامه را برداشت و از «مدينه» به سوى «مكّه» حركت كرد.
«جبرئيل» اين ماجرا را به اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله رسانيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله، على عليه السلام، «عمار»، «عمر»، «زبير»، «طلحه»، «مقداد» و «ابو مرثد» را دستور داد كه: سوار بر مركب شوند و به سوى «مكّه» حركت كنند و فرمود: در يكى از منزلگاههاى وسط راه به زنى مىرسيد كه حامل نامهاى از «حاطب» به مشركين «مكّه» است، نامه را از او بگيريد.
آنها حركت كردند و در همان مكان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده بود، به او رسيدند، او سوگند ياد كرد كه: هيچ نامهاى نزد او نيست، اثاث سفر او را تفتيش كردند و چيزى نيافتند، همگى تصميم بر بازگشت گرفتند.
ولى على عليه السلام فرمود: نه پيامبر صلى الله عليه و آله به ما دروغ گفته، و نه ما دروغ مىگوئيم، شمشير را كشيد و فرمود: نامه را بيرون بياور، و الّا به خدا سوگند گردنت را مىزنم! «ساره» هنگامى كه مسأله را جدى يافت، نامه را كه در ميان گيسوانش