تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧٢
پس از آن پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد: تمام آن روز و تمام شب را لشكريان به راه ادامه دهند، فردا هنگامى كه آفتاب بر آمد، دستور توقف داد، لشكريان بسيار خسته شده بودند همين كه سر بر زمين گذاشتند به خواب عميقى فرو رفتند (و هدف پيغمبر اين بود كه مردم ماجراى ديروز و حرف «عبداللّه بن ابى» را فراموش كنند ...).
سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله وارد «مدينه» شد، «زيد بن ارقم» مىگويد: من از شدت اندوه و شرم، در خانه ماندم و بيرون نيامدم، در اين هنگام سوره «منافقين» نازل شد، «زيد» را تصديق، و «عبداللّه» را تكذيب كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله گوش زيد را گرفت و فرمود: اى جوان! خداوند سخن تو را تصديق كرد، همچنين آنچه را به گوش شنيده بودى و در قلب حفظ نموده بودى، خداوند آياتى از قرآن را درباره آنچه تو گفته بودى نازل كرد.
در اين هنگام، «عبداللّه ابى» نزديك «مدينه» رسيده بود، وقتى خواست وارد شهر شود پسرش آمد و راه را بر پدر بست، گفت: واى بر تو! چه مىكنى؟
پسرش گفت: به خدا سوگند جز به اجازه رسول خدا صلى الله عليه و آله نمىتوانى وارد «مدينه» شوى و امروز مىفهمى عزيز و ذليل كيست؟!!
«عبداللّه» شكايت پسرش را خدمت رسول خدا فرستاد، پيامبر صلى الله عليه و آله به پسرش پيغام داد: بگذار پدرت داخل شهر شود، فرزندش گفت: حالا كه اجازه رسول خدا آمد مانعى ندارد.
«عبداللّه» وارد شهر شد، اما چند روزى بيشتر نگذشت كه بيمار گشت و از دنيا رفت! (و شايد دق مرگ شد)
هنگامى كه اين آيات نازل شد، و دروغ «عبداللّه» ظاهر گشت، بعضى به او گفتند: آيات شديدى درباره تو نازل شده خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله برو تا براى تو استغفار كند، «عبداللّه» سرش را تكان داد گفت: به من گفتيد: ايمان بياور، آوردم،