تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧١
«عبداللّه» صدا زد: خاموش باش! تو بايد بازى كنى اى كودك! «زيد بن ارقم» خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و ماجرا را نقل كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به سراغ «عبداللّه» فرستاد، فرمود: اين چيست كه براى من نقل كردهاند؟
«عبداللّه» گفت: به خدائى كه كتاب آسمانى بر تو نازل كرده، من چيزى نگفتم! «زيد» دروغ مىگويد.
جمعى از انصار كه حاضر بودند، عرض كردند: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله «عبداللّه» بزرگ ما است، سخن كودكى از كودكان را بر ضد او نپذير، پيامبر عذر آنها را پذيرفت، در اينجا طائفه انصار «زيد بن ارقم» را ملامت كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور حركت داد، يكى از بزرگان «انصار» به نام «اسيد» خدمتش آمده عرض كرد: اى رسول خدا! در ساعت نامناسبى حركت كردى، فرمود: بله، آيا نشنيدى رفيقتان «عبداللّه» چه گفت؟ او گفته است: هر گاه به «مدينه» بازگردد، عزيزان، ذليلان را خارج خواهند كرد.
«اسيد» عرض كرد: تو اى رسول خدا! اگر اراده كنى او را بيرون خواهى راند، و اللّه تو عزيزى و او ذليل است، سپس عرض كرد: يا رسول اللّه! با او مدارا كنيد.
سخنان «عبداللّه بن ابى» به گوش فرزندش رسيد، خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده عرض كرد: شنيدهام مىخواهيد پدرم را به قتل برسانيد، اگر چنين است به خود من دستور دهيد، سرش را جدا كرده براى شما مىآورم! زيرا مردم مىدانند كسى نسبت به پدر و مادرش از من نيكوكارتر نيست، از اين مىترسم ديگرى او را به قتل برساند، و من نتوانم بعد از آن به قاتل پدرم نگاه كنم، و خداى ناكرده او را به قتل برسانم و مؤمنى را كشته باشم و به دوزخ بروم!.
پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود مسأله كشتن پدرت مطرح نيست، مادامى كه او با ما است با او مدارا و نيكى كن.