تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٣٤
مىترسد؛ چرا كه ظلمت، نيستى نور است، و گاه از مرده نيز مىترسد؛ چرا كه آن هم در مسير فنا قرار گرفته.
اما، اگر انسان با تمام وجودش باور كند: «دنيا، زندان مؤمن، و بهشت كافر است» (الدُّنْيا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْكافِرِ). «١»
اگر، باور كند: اين جسم خاكى، قفسى است براى مرغ روح او، كه وقتى اين قفس شكست، آزاد مىشود، و به هواى كوى دوست پر و بال مىزند.
اگر، باور كند «حجاب چهره جان مىشود غبار تنش» مسلّماً در آرزوى آن دم است كه، از اين چهره، پرده برفكند.
اگر، باور كند مرغ باغ ملكوت است و از عالم خاك نيست، و تنها «دو سه روزى قفسى ساختهاند از بدنش»؟
آرى، اگر ديدگاه انسان درباره مرگ چنين باشد، هرگز از مرگ وحشت نمىكند، در عين اين كه زندگى را براى پيمودن مسير تكامل خواهان است.
لذا، در حديث «عاشورا» مىخوانيم: هر قدر حلقه محاصره دشمن تنگتر و فشار دشمن بر حسين عليه السلام و يارانش بيشتر مىشد، چهرههاى آنها برافروختهتر و شكوفاتر مىگشت، و حتى پيرمردان اصحابش، صبح «عاشورا» خندان بودند، وقتى از آنها سؤال مىشد: چرا؟ مىگفتند: براى اين كه ساعاتى ديگر، شربت شهادت مىنوشيم و حور العين را در آغوش مىگيريم!. «٢»
علت ديگر براى ترس از مرگ، دلبستگى بيش از حدّ به دنيا است؛ چرا كه مرگ، ميان او و محبوبش جدائى مىافكند، و دل كندن از آن همه امكاناتى كه براى زندگى مرفه و پر عيش و نوش فراهم ساخته، براى او طاقتفرسا است.
عامل سوم، خالى بودن ستون حسنات و پر بودن ستون سيئات نامه عمل