پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٣٠ - شرح و تفسير دوستان پرتكلّف
نزد مأمون رفتم و با سؤالى كه قابل پيشبينى نبود مواجه شدم. به من گفت:
مروّت (شخصيت) يعنى چه؟ در پاسخ گفتم: منظور خليفه را نمىفهمم تا جواب مناسبى عرض كنم. گفت: نزد عمرو بن مسعده برو و از وى سؤال كن.
مىگويد: من به سراغ عمرو رفتم، اوضاع خانه او بههم ريخته و مشغول بنايى بود. روى آجرى نشسته و مراقب كارگران بود. به او گفتم: مأمون دستور داده تا درباره معناى مروت از تو سؤال كنم. صدا زد آجرى آوردند و به من گفت: روى آن بنشين. در همان حال، سخنانى گفت كه مقصود من در ميان آنها وجود نداشت. من از اينكه مورد احترام واقع نشدم و مقدار زيادى حرفهاى نامناسب شنيدم عصبانى شدم و به خود مىپيچيدم. هنگام غذا خوردن كه شد خدمتكارى آمد و دو قرص نان و مقدارى خورش ساده و يك ظرف آب با خود آورد. كمى از آن تناول كردم و در حالى كه از چنين برخورد اهانتآميزى ناراحت بودم با وى خداحافظى كردم، ولى به من گفت: هر روز دوست داشتى مىتوانى نزد من بيايى. من چيزى دراينباره به مأمون نگفتم. فكر كردم اكنون كه رسماً از طرف او دعوت شدم يك روز پيش او بروم و رفتار او را ببينم و بعد با مأمون ملاقات كنم. آن روز كه نزد او رفتم برخلاف انتظار با استقبال بسيار خوب او روبرو شدم. مرا در آغوش كشيد و پيشانى مرا بوسيد و پشت سر من به راه افتاد و در محل پذيرايى مرا در جاى خوبى نشاند و دربرابر من نشست و با سخنان سنجيدهاى با من گفتوگو كرد. هنگام پذيرايى، ظرفهاى پر از ميوه و غذاهاى گوناگون آوردند و در سفره چيدند و پذيرايىاش از من بسيار جالب بود. هنگامى كه مىخواستم خداحافظى كنم دستور داد هداياى فراوانى به من دادند و مركبى را با هداياى فراوان آماده ساخت و غلامانى را همراه من فرستاد.
بسيار تعجب كردم هنگامى كه شنيدم همه آنها را به من بخشيده است. در موقع خداحافظى گفت: اگر برادرت به ديدنت آمد به خاطر او خود را به زحمت نينداز