پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٩ - ١ ماجراى گفتگوى عمار ياسر و مغيره
و بخشى از آن را براى عثمان خواند. عثمان گفت: تو چرا از ميان آنها داوطلب شدى؟ عمار گفت: براى اينكه من بيش از آنها خيرخواه تو هستم. عثمان به او گفت: دروغ گفتى اى فرزند سميه (او را به نام مادرش ناميد كه توهين بزرگى محسوب مىشد، يعنى پدر تو معلوم نيست) عمار گفت: من فرزند سميه هستم و پدرم ياسر است. عثمان دستور داد غلامانش دست و پاى او را گرفتند و كشيدند و عثمان با دو پاى خود با كفش به پايين شكم او زد و او دچار فتق (پارگى پرده شكم) شد. [١]
همين داستان را ابن عبدالبر، عالم ديگر اهل سنت در كتاب الاستيعاب در شرح حال عمار نقل كرده و افزوده كه يكى از دندههاى عمار را نيز شكستند. [٢]
اما مغيرة بن شعبه: بسيارى درمورد او نوشتند كه مرد بسيار باهوشى بود و به همين دليل بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز از طرف خلفا مناصب مهمى به او داده شد كه آخرين منصبش فرماندارى كوفه بود ولى در عين حال مردى بسيار سنگدل و جنايتپيشه بود.
ابوالفرج اصفهانى درباره اسلام آوردن او چنين نوشته است كه مغيره درباره اسلام آوردن خودش مىگويد: با گروهى از طائفه بنى مالك در عصر جاهليت نزد پادشاه مصر رفتيم و هدايايى براى او برديم. او هدايا را گرفت و دستور داد جوايزى به همه ما دادند بعضى را بيشتر و بعضى را كمتر ولى به من چيز بسيار كمى داد و چندان اعتنايى به من نكرد. گروهى از قبيله بنى مالك كه با من بودند با استفاده از كمك سلطان مصر هدايايى براى خانواده خود گرفتند و بسيار خوشحال بودند و هيچكدام حاضر نشدند با من مواسات كنند (و من كينه آنها را به دل گرفتم). هنگامى كه از مصر خارج شديم مقدارى شراب با خود آوردند
[١]. انساب الاشراف، ج ٥، ص ٤٩ طبق نقل الغدير، ج ٩، ص ١٦.
[٢]. الغدير، ج ٩، ص ١٦.