سلوك الملوك - ابن روزبهان، فضلالله - الصفحة ١٨٦
هيچ نمىگويد يك بدره زر سرخ بده او را. خادم بيرون رفت، ديد كه او به كار خود مشغول است و دانه خرما از زمين برمىچيند و به هيچ كس التفات نمىكند.
پس بدره زر سرخ بدو داد. آن پير رد كرد و قبول ننمود و اين بيتها برخواند.
|
ارى الدّنيا لمن هو فى يديه |
هموما كلّما كثرت لديه |
|
|
تهين المكرمين لها بصغر |
و تكرم كلّ من هانت عليه |
|
|
اذا استغنيت عن شىء فدعه |
و خذ ما انت محتاج اليه |
|
و اما در زمان تبع تابعين و سلف حكايت كردهاند كه مهدى حج كرد و مردمان بسيار گرد او برآمده بودند. سفيان ثورى در ميان غلبه مردم بود. گفت: اى نيكو رو، به ما رسيده به اسناد كه حضرت پيغامبر صلى اللّه عليه و سلم حج كرد و بر شترى سوار بود و نه كسى را مىزدند و نه كسى را مىراندند و نه چاووشان مردم را از راه او دور مىكردند. پرسيد كه اين چه كسى است؟ گفتند: سفيان ثورى است. پس او را طلب كردند و نيافتند، و در ميان مردمان خود را پوشيده ساخت.
و اما در زمان سلف حكايت كردند كه به مأمون خليفه گفتند: مردى هست كه امر معروف مىكند و احتساب مىنمايد. مأمون گفت: او را بياوريد.
چون او را درآوردند مأمون گفت: چه چيز ترا بر امر معروف داشته، و حال آن كه ما بدين اولىايم؟ و مأمون در وقت اين سخن كتابى در دست داشت.
و از دست او بيفتاد و مأمون از آن آگاه نبود. آن محتسب گفت: قدم خود را از نام خداى تعالى بردار، بعد از آن هرچه مىخواهى بگوى. مأمون مراد او را نفهميد تا آن زمان كه سه نوبت گفت. پس گفت: بردار، يا مرا رخصت ده تا بردارم. گفت: رخصت دادم. پس كتاب را برداشت و به دست مأمون داد.
مأمون برداشت و ببوسيد و خجل شد و گفت: آيا آمنى از ايشان كه حق تعالى در باب ايشان گفت: الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ[١] چون امر معروف و نهى منكر حق ماست كه خداى تعالى ما را در زمين تمكين داده، تو چرا نفس خود را درين كار احق
[١] -سوره الحج: آيه ٤١.