سلوك الملوك - ابن روزبهان، فضلالله - الصفحة ٢١١
محفوظ است و امكان خلل ندارد، برين تقدير واجب نيست كه عسسى كند يا كسى را عسس سازد. و اگر از فساد مفسدان به شب آمن نباشد، بر او واجب است كه عسسى كند همچنانچه امير المؤمنين عمر بن الخطاب رضى اللّه عنه مىفرموده در ايام خلافت خود.
در حكايت عسسى عمر رضى اللّه عنه روايت كرد در كتاب «منتظم ابن جوزى» رحمه اللّه آورده كه اسلم غلام عمر رضى اللّه عنه روايت كرد كه امير المؤمنين عمر را رضى اللّه عنه عادت آن بود كه شبها در مدينه عسسى كردى و شرّ اهل فساد را از اسواق و بيوت مسلمانان دفع نمودى. شبى بيرون آمد از خانه و با من گفت:
اى اسلم همراه من بيا كه امشب با يك دگر عسسى كنيم. اسلم گفت: به اتفاق عمر بيرون آمديم از خانه، پس گفت: اى اسلم در درون شهر احتياط كرديم، هيچ خوفى از فسادى نيست، بيا تا از شهر بيرون رويم و حوالى شهر را احتياط كنيم. چون از دروازه مدينه بيرون آمديم، از دور آتشى بنمود. گفت: اى اسلم بيا تا اين آتش را ببينيم كه درين وقت كيست كه او را افروخته؟ چون پارهاى راه رفتيم و به آتش نزديك شديم، ديديم كه بر بالاى آتش ديگى نهاده و عورتى ضعيفه پيش ديگ نشسته و آتش مىافروزد و مىگويد: خدايا عمر را جزا ده بدانچه با من كرده. عمر رضى اللّه عنه بسيار از خداى تعالى ترسان شد و گريه بر او افتاد، فرياد از نهاد او برآمد و گفت: اى ضعيفه عمر را چرا نفرين مىكنى و او ترا نمىشناسد، و گناه او چيست؟ گفت: عمر شوهر مرا به غزا فرستاد و او كشته شد، و مرا از آن شوهر اطفال خرد است، و در قبيله ما قحط شد، و من اين اطفال را برداشتم كه پيش عمر آورم، و ديروقت رسيدم و به شهر در نتوانستم آمد و با اطفال در اين صحرا بىقوت در سرما بازماندم. عمر گفت: اين ديگ چيست كه بر آتش نهادهاى؟ گفت: طفلان گرسته بودند و بخواب نمىرفتند از گرسنگى، اين ديگ را بر آتش نهادم و آب در آن كردم تا اطفال به اميد طعام ترك گريه كنند و بخواب روند. و حالا طفلان گرسنه خواب كردهاند، و باد آتش را مىميراند، و من بدين حال با اطفال مبتلا درماندهام. اسلم گويد: عمر دست بر سر زد و گفت: