سلوك الملوك - ابن روزبهان، فضلالله - الصفحة ١٨٥
سزاوارتر از ديگران ساخت؟ مهدى در او نظر معرفت كرد. زيرا كه او را مىشناخت، و او از غلامان آزاد كرده ايشان بود. و فرمود كه او را به بغداد بردند و در اصطبل حبس كردند. و اسپى داشت مهدى كه مردم را به دندان مىگرفت، او را پهلوى او بستند. آن اسپ منقاد او شد به امر اللّه تعالى، و اصلا او را نگزيد. پس مهدى فرمود كه او را در خانهاى كردند، و در آن را بربستند و كليد نزد مهدى آوردند. بعد از سه روز او را در بستان ديدند، با او گفتند كه ترا كه بيرون كرد؟ گفت: آن كس كه مرا حبس كرد.
و روايت كردهاند كه هارون الرشيد نوبتى به گشت بستان خود رفت و با او كنيزكى بود كه عود مىنواخت و غنا مىگفت از جهت او، و عود نيكو نمىنواخت. پرسيد كه چرا عود نيكو نمىنوازى؟ گفت: اين عود من نيست.
فرمود كه عود او را بياورند. چون عود او را مىبردند، فقيرى پيرى از زمين دانه خرما برمىچيد، عود او را بر زمين زد و بشكست. او را گرفتند و پيش خليفه آوردند و خبر كردند كه او عود را شكسته، بسيار در قهر شد. مردمان گفتند: او را بكش. گفت: نى، او را بياورند تا سؤال كنيم از او. و خليفه از آنجا به مجلس حكم آمد و آن پير فقير را حاضر كردند و دانههاى خرما كه برچيده بود در آستين داشت. خادم گفت: اين دانهها را بيرون آور. گفت: اين معاش من است امشب.
خادم گفت: ما امشب ترا شام دهيم. گفت: مرا حاجت به شام شما نيست. خليفه گفت: بگذار او را. ديگر گفت: ترا چه بر اين داشت كه كردى؟ پير گفت: چه كردم؟ خليفه را حيا آمد كه در مجلس حكم نام عود را برد. پير گفت: من از پدران و اجداد تو شنيدم كه اين مىخواندند: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ- إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ[١]. من منكرى ديدم و آن را تغيير نمودم. خليفه گفت: تغيير كن هر منكرى كه بينى. و غير از اين هيچ نگفت. و آن پير بيرون رفت. خليفه با خادم گفت: بيرون رو، و حال اين مرد را احتياط كن، اگر حكايت آنچه گذشته با مردمان مىگويد، او را هيچ مده. و اگر
[١] -سوره النحل: آيه ٩٠.