دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٠٥ - ٣/ ٣ خبرهاى غيبى در امور گوناگون
٧٣٨. كمال الدين- با سندش به نقل از ابو رجاء مصرى[١]-: دو سال پس از درگذشت امام عسكرى عليه السلام در پى [حجّت عليه السلام] بودم و به كسى نرسيدم. سال سوم بود كه در مدينه، در محلّه صُرياء، در پى [حجّت و] فرزند امام عسكرى عليه السلام بودم؛ زيرا ابو غانم از من خواسته بود شب را با او شام بخورم، و من نشسته و در خود فرو رفته بودم و با خود مىگفتم: اگر چيزى بود، پس از سه سال، آشكار مىشد! ناگهان صداى كسى را بى آن كه او را ببينم، شنيدم كه مىگفت: «اى نصر بن عبد ربّه! به مصريان بگو: هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديديد، به او ايمان آورديد».
من نام پدرم را نمىدانستم؛ زيرا من در مدائن به دنيا آمده بودم و پدرم مرده و نوفلى، مرا به مصر برده بود و من در آن جا رشد كرده بودم. چون صدا را شنيدم، بلا فاصله برخاستم و نزد ابو غانم باز نگشتم و راه مصر را در پيش گرفتم.
و [كرامت ديگر، اين كه] دو نفر مصرى، هر يك در باره فرزندشان نامه نوشتند [و از قائم عليه السلام دعايى در حقّ آنها خواستند]. پاسخ آمد: «امّا تو، اى فلان! خداوند به تو اجر دهد!» و [در ادامه] براى ديگرى دعا نمود. فرزند آن كه تسليتش داده بود، در گذشت.[٢]
٧٣٩. كمال الدين- با سندش به نقل از ابو على مَتّيلى-: ابو جعفر، نزد من آمد و مرا به عبّاسيه (نخيله، نزديك كوفه) به درون خرابهاى برد و نوشتهاى بيرون آورد و براى من خواند. در آن، شرح آنچه براى آن خانه رخ داده بود، آمده و نيز نوشته بود:
«فلان زن (امّ عبد اللَّه) مويش را مىگيرند و از خانه بيرونش مىاندازند و در بغداد فرودش مىآورند و پيش روى حاكم مىنشيند و چيزهايى كه اتّفاق مىافتند».
سپس به من گفت: اين را حفظ كن. آن گاه نوشته را پاره كرد، و اين، مدّتى پيش
[١]. ابو رجاء نصر بن عبد ربّه مصرى: شيخ صدوق، نام او را در شمار كسانى آورده كه بر معجزههاى امام زمان عليه السلام آگاه بودهاند و او آنها را ديده است. وى با امام عليه السلام مكاتبه داشته است( ر. ك: ج ٥ ص ٩٦ ح ٨١٠« و اين افراد»، مستدركات علم رجال الحديث: ج ٨ ص ٦٨ ش ١٥٥٥١ و ص ٨٤ ش ١٦٩٠٢).
[٢]. كمال الدين: ص ٤٩١ ح ١٥، الخرائج و الجرائح: ج ١ ص ٤٤٣ ح ٢٤، بحار الأنوار: ج ٥١ ص ٣٣٠ ح ٥٤.