دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩٩ - ٣/ ٣ خبرهاى غيبى در امور گوناگون
جانب مولايم] به دست نياورم و به خواستهام نرسم، از آن جا نروم، اگر چه مجبور شوم آن قدر بمانم كه به گدايى افتم.
در خلال اين مدّت، از ماندن، حوصلهام به سر مىآمد و مىترسيدم كه به حج نرسم. يك روز نزد محمّد بن احمد رفتم تا از او دادخواهى (تقاضاى كمك) كنم. به من گفت: به فلان مسجد برو. در آن جا مردى تو را ملاقات مىكند. به آن مسجد رفتم. مردى نزدم آمد. چشمش كه به من افتاد، خنديد و گفت: «ناراحت نباش. تو امسال به حج مىروى و به سلامت هم نزد زن و فرزندت باز مىگردى». خاطرم آسوده شد و دلم آرام گرفت و با خود مىگفتم: اين، تأييدى است بر آن [دليل روشنى كه دنبالش بودم]. خدا را سپاس!
سپس به عسكر رفتم. هميانى كه در آن، چند دينار و يك جامه بود، به من رسيد.
ناراحت شدم و با خود گفتم: پاداش من نزد اين قوم، همين است!؟[١] نادانى كردم و آن را برگرداندم و كاغذى نوشتم. شخصى كه آن را از من تحويل گرفت، كمترين اشارهاى به من نكرد و در باره آن، يك كلمه هم چيزى نگفت. پس از آن، سخت پشيمان شدم و با خودم گفتم: با دست رد زدن به سَرورم، كافر شدم! نامهاى نوشتم و در آن از كارم پوزش خواستم و خود را گناهكار دانستم و از آن استغفار كردم و نامه را فرستادم و برخاستم و دستهايم را به هم مىماليدم و با خود فكر مىكردم و مىگفتم: اگر دينارها را به من برگردانند، هميان را باز نمىكنم و دست به آنها نمىزنم تا به پدرم برسانم؛ زيرا او بهتر از من مىداند كه با آن دينارها چه كند. پس به آن فرستادهاى كه هميان را برايم آورده بود، [از ناحيه مقدّسه] نامه آمد كه: «بد كردى كه به آن مرد نگفتى! ما گاهى با دوستان خود، اين كار را مىكنيم و گاهى خود آنها
[١]. يعنى نزد ائمّه عليهم السلام. در اين عبارت، دو وجه، محتمل است: ١. مقصودش اندك بودن مبلغ بوده است، ٢. مقصودش اين بوده كه: من از آنان درخواست دعا و بركت و هدايت دارم، نه مال دنيا و آنها برايم مال دنيا مىفرستند!