دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٨٣ - ٣/ ٣ خبرهاى غيبى در امور گوناگون
روزى از روزها ابو جعفر زجوزجى- خدا رحمتش كند- در پى من فرستاد و به سويش رفتم و او بخشى از آن عريضه را بيرون آورد و به من گفت: اين، پاسخ عريضهات است. اگر مىخواهى، از روى آن، نسخه بردار و آن را باز گردان.
من آن را خواندم. نوشته بود: «خداوند، ميان زن و شوهر را اصلاح كند!». من از روى آن، نسخه برداشتم و آن فصل از عريضه را باز گرداندم. سپس به كوفه باز گشتم و خداوند، آوردن همسرم را با كمترين زحمت برايم ميسّر كرد و سالهاى فراوانى با من زندگى كرد و فرزندانى از او روزىام نمود و بدىهايى به او كردم و همه كارهايى كه زنان بر آن صبر نمىكنند، با او كردم؛ امّا يك سخن ناراحت كننده ميان من و او و يا يك نفر از خويشانش، ردّ و بدل نشد، تا آن كه روزگار، ميان ما جدايى انداخت [و از دنيا رفت].
و خيلى پيشتر از اين، خود، عريضهاى نوشتم و از امام عليه السلام خواستم كه مزرعهام را بپذيرد و آن زمان بر اساس اعتقاد و تقرّب به خدا نبود كه مىخواستم اين را انجام دهم؛ بلكه مىخواستم با نوبختيان ارتباط داشته باشم و در كارهاى دنيايىشان همراهشان باشم؛ امّا امام عليه السلام نپذيرفت و پافشارى من به اين انجاميد كه به من نوشت:
«كسى را كه به او اعتماد دارى، برگزين و مزرعه را به نام او كن كه تو به آن نياز خواهى داشت». من هم آن را به نام ابو القاسم موسى بن حسن زجوزجى، برادرزاده ابو جعفر [محمّد بن عثمان عمرى]، نمودم؛ زيرا به او اعتماد داشتم و ديندارى و ثروتش را مىدانستم.
روزگارى نگذشت كه باديهنشينان، مرا اسير و مزرعهاى را كه داشتم، غارت كردند و غلّه و چارپايان و ابزارآلاتم- به ارزش حدود هزار دينار-، از دستم رفت.
مدّتى را در چنگ آنها اسير بودم، تا آن كه خودم را به صد دينار و هزار و