دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١٧ - ٣/ ٣ خبرهاى غيبى در امور گوناگون
كودكان، گلهاى سرخ شقايق را از هم باز مىكنند- و حدقه چشمش باد كرد و آستينش را به چشمهايش كشيد و از چشمهايش شبيه خونابه گوشت بيرون آمد.
سپس رويش را به سوى پسرش كرد و گفت: اى حسن! نزد من بيا. اى ابو حامد! نزد من بيا. اى ابو على! نزد من بيا. و ما به گِردش جمع شديم و به دو حدقه چشم سالم او نگريستيم. ابو حامد به او گفت: مرا مىبينى؟! كه او دستش را بر يك يك ما نهاد. خبر، ميان مردم و توده، پخش شد و عموم مردم نوبت مىگرفتند تا او را ببينند.
قاضى، ابو سائب عتبة بن عبيد اللَّه مسعودى- كه قاضى القضات بغداد[١] بود- نيز سوار شد و براى ديدنش آمد و بر او وارد شد و به او گفت: اى ابو محمّد! اين چيست كه در دست من است؟ و انگشترى را با نگين فيروزه به او نشان داد و نزديكش برد. و به او گفت: سه سطر بر آن نوشته است. قاسم آن را گرفت؛ ولى نتوانست آن سه سطر را بخواند. مردم شگفتزده بيرون آمدند و از ماجرا و خبر او سخن مىگفتند.
قاسم رو به پسرش، حسن گفت: خداوند، تو را در جايگاهى نهاده و درجهاى برايت قرار داده است. آن را بپذير و شكر كن. حسن به او گفت: اى پدر! پذيرفتم.
قاسم گفت: بر چه؟ گفت: بر هر چه به من بفرمايى، اى پدر! گفت: از اين كار هميشگىات، بادهنوشى، دست بكشى. حسن گفت: اى پدر! سوگند به كسى كه تو به يادش هستى، از بادهنوشى دست مىكشم و همراه باده، چيزهاى ديگر كه آنها را نمىدانى (آنها را نيز كنار مىگذارم). قاسم، دستش را به آسمان، بالا برد و سه بار گفت: خدايا! اطاعتت را به حسن الهام كن و از معصيتت دورش بدار.
[١]. شافعى صوفى( ٢٦٤- ٣٥١ ق)( ر. ك: سير أعلام النبلاء: ج ١٦ ص ٤٧ ش ٣٢، تاريخ بغداد: ج ١٢ ص ٣٢٠ ش ٦٧٦٥).