دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٥١ - ٣/ ٢ خبرهاى غيبى در باره حقوق مالى
گفتم: آرى.
گفت: اين برگه را بخوان.
آن را خواندم در آن، نوشته بود: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم. اى فرزند ابو روح! حايل، دختر ديرانى، كيسهاى نزد تو امانت نهاده است كه ادّعا مىكنى هزار درهم در آن است و آن، خلاف گمان توست و تو امانت را ادا نمودى و كيسه را نگشوده و نمىدانى در آن چيست. در آن، هزار درهم و پنجاه دينارِ صحيح [و كامل و بدون غش] است و دو گوشواره همراه توست كه زن ادّعا مىكند ده دينار مىارزد، كه با دو نگين آنها، درست مىگويد، و سه دانه مرواريد در آن دو گوشواره است كه ده دينار خريده است؛ ولى بيشتر مىارزد. آنها را به فلان كنيزمان بده كه ما آن دو را به او بخشيديم و به بغداد برو و مال را به حاجز بده و به اندازه هزينه رسيدن به خانهات، از او بگير.
و امّا ده دينارى كه گفته است مادرش در عروسىِ او قرض گرفته و وى نمىداند كه صاحبش كيست و نمىداند از آنِ كيست، از آنِ كلثوم دختر احمد است و او ناصبى (دشمن اهل بيت) است و از دادن مال به او خوددارى كرده است. اگر دوست دارد آن را ميان خواهرانش قسمت كند و از ما اجازه مىخواهد، [اجازه مىدهيم كه] آن را ميان خواهران [دينى] كمتوانش توزيع كند.
اى فرزند ابو روح! به اعتقاد امامت جعفر، باز نگرد و او را نيازمون؛ بلكه به منزل خويش باز گرد كه دشمنت مرده و خداوند، اهل و دارايى او را ارث تو كرده است».
من به بغداد باز گشتم و كيسه را به حاجز دادم و او آن را وزن كرد. هزار درهم و پنجاه دينارِ صحيح در آن بود. سى دينار به من داد و گفت: به ما فرمان داده است تا آن را براى هزينهات، به تو بدهيم. من آن را گرفتم و به جايى كه در آن فرود آمده بودم، باز گشتم كه ناگهان پيكى پياده از خانهام رسيد و به من خبر داد كه پدرزنم مرده است و اهلم به من گفتهاند كه به سوى آنها باز گردم. باز گشتم و ديدم او مرده