راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٢٢ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
نقل كردم، سپس زراره و ابو بصير را ديديم آنها خدمت امام رفتند و سخن آن حضرت را شنيدند و براى آنها يقين حاصل شد. بعدها مردم را گروه گروه ديديم، هر كس كه خدمت آن حضرت شرفياب شد [به امامت او] اطمينان يافت و جز گروه عمار ساباطى، و جز اندكى از مردم كسى به سراغ عبد الله نرفت.
از همان كتاب از قول رافعى نقل شده است كه مىگويد: پسر عمويى داشتم به نام حسن بن عبد الله كه مردى پارسا و از عابدترين مردم زمانش بود و به خاطر كوشش در ديانت و عبادت، دستگاه حكومتى از او چشم مىزد و چه بسا با امر به معروف و نهى از منكر خشم حكومتيان را بر مىانگيخت ولى به خاطر صلاح وى آن را تحمّل مىكردند، و به اين حال بود تا اين كه روزى وارد مسجد شد در حالى كه ابو الحسن موسى بن جعفر عليه السّلام در مسجد بود. آن حضرت اشاره فرمود، حسن نزد وى رفت، فرمود: اى ابو على چه قدر شادمانيم و دوست مىداريم اين حالى را كه تو دارى، جز اين كه تو معرفت ندارى، به دنبال معرفت برو! عرض كرد: فدايت شوم، معرفت چيست؟ فرمود: برو فقه و حديث بياموز! گفت: از كه بياموزم؟ فرمود: از فقهاى مدينه بياموز و سپس آنها را بر من عرض كن! مىگويد: حسن بن عبد الله رفت و [آموختههاى خود را] نوشت و بعد آمد، نوشتهها را بر آن حضرت قرائت كرد، ولى امام عليه السّلام همه را مردود شمرد. آنگاه فرمود:
برو آگاهى پيدا كن! حسن بن عبد الله به دينش اهميّت مىداد. راوى مىگويد: وى همواره در پى فرصتى بود تا اين كه ابو الحسن عليه السّلام به قصد مزرعهاى كه در خارج مدينه داشت حركت كرد، در بين راه آن حضرت را ديد، عرض كرد: فدايت شوم من در پيشگاه خداى تعالى بر شما حجّت را تمام مىكنم مرا به آنچه معرفتش بر من واجب است راهنمايى كنيد. مىگويد: در اين جا ابو الحسن عليه السّلام او را به امر أمير المؤمنين و حقانيّت آن بزرگوار و امر امام حسن و امام حسين و على بن حسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد صلوات الله عليهم، آگاه ساخت و سپس ساكت شد. عرض كرد: فدايت شوم، امروز امام كيست؟ فرمود: اگر بگويم مىپذيرى؟ گفت: آرى. فرمود: امروز من امامم. عرض كرد: دليلى بفرماييد كه من براى ديگران استدلال كنم. فرمود: نزد آن درخت برو- به درخت خارى اشاره كرد- و بگو: موسى بن جعفر مىگويد: نزد من بيا! مىگويد: نزد آن درخت آمدم و پيام امام عليه السّلام را رساندم. به خدا سوگند ديدم درخت زمين را شكافت و آمد در مقابل حضرت ايستاد. آنگاه امام عليه السّلام اشاره فرمود: برگرد! برگشت.