راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٢٣ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
راوى مىگويد: حسن بن عبد الله به امامت آن حضرت ايمان آورد و بعد به خاموشى و عبادت به سر مىبرد و پس از آن كسى او را نديد كه سخنى بگويد.«٣١٠»
از جمله روايتى است كه عبد الله بن ادريس از ابن سنان نقل كرده، مىگويد: روزى هارون الرّشيد چند جامه براى علىّ بن يقطين فرستاد و بدان وسيله او را گرامى داشت، در ميان آنها شنلى از خز سياه بود كه همچون جامه مخصوص پادشاهان، طلا دوزى شده بود! علىّ بن يقطين تمام آن جامهها را خدمت ابو الحسن موسى بن جعفر عليه السّلام فرستاد و از آن جمله همان شنل بود و مقدارى مال نيز بر آنها افزود كه طبق معمول از خمس مالش خدمت امام عليه السّلام مىفرستاد. همينكه اين جامهها و اموال به دست امام عليه السّلام رسيد، آنها را قبول كرد اما شنل را به وسيله همان قاصد به علىّ بن يقطين باز گرداند و به او نوشت: آن را نگهدار و مبادا از دستت بيرون كنى كه در آينده نزديك، به آن سخت نيازمند خواهى شد. علىّ بن يقطين از اين كه شنل را به او برگرداندهاند، به شك افتاد و علّت آن را نفهميد ولى آن را نگهداشت، مدّتى گذشت علىّ بن يقطين نسبت به غلام مخصوصش غضبناك شد و او را از كار بر كنار ساخت. غلام علاقه على بن يقطين را به ابو الحسن موسى عليه السّلام مىدانست و از فرستادن مال و جامه و هدايا در فرصتهاى مختلف، براى امام عليه السّلام، اطّلاع داشت. از اين رو نزد هارون رفت و بدگويى كرد و گفت: او به امامت موسى بن جعفر قائل است و هر سال خمس مالش را نزد او مىفرستد و در فلان وقت آن شنل مرحمتى أمير المؤمنين را براى او فرستاده است. هارون بر آشفت و بشدّت غضبناك شد و گفت: من حقيقت اين مطلب را كشف مىكنم اگر همين طور باشد كه تو مىگويى به زندگى او خاتمه مىدهم. فورى فرستاد و على بن يقطين را احضار كرد.
همينكه حاضر شد، گفت: آن شنلى را كه به تو مرحمت كرديم چه كردى؟ گفت: يا أمير المؤمنين: آن در نزد من در جامهدانى مهر و موم شده است، آن را معطّر نگه داشتهام و كمتر روزى است كه صبح جامهدان را باز نكنم و از باب تبرّك به آن نگاه نكنم. هر صبح و شب آن را مىبوسم و به جاى اوّلش برمىگردانم، هارون گفت: هم اكنون آن را حاضر كن! گفت: اطاعت يا أمير المؤمنين. يكى از خدمتگزارانش را خواست و گفت: برو به فلان حجره خانه من و كليدش را از خدمتگزارم بگير و در حجره را باز كن سپس فلان صندوق را بگشا و آن جامهدانى را كه مهر و موم است بياور. چيزى نگذشت كه غلام
«٣١٠» ارشاد مفيد، ص ٢٧٣.