راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٢٠ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
و ميل مىكرد. جلو رفتم، سلام دادم، جواب سلام مرا داد. عرض كردم: از زيادى نعمتى كه خداوند به شما داده، به من بخورانيد. فرمود: اى شقيق! نعمت ظاهرى و باطنى خداوند همواره به ما مىرسد، پس به پروردگارت خوشبين باش. سپس مشك را به من داد مقدارى خوردم ديدم تلخان و شكر است. به خدا سوگند كه هرگز خوشمزهتر و خوشبوتر از آن را نخورده بودم. سير غذا و سير آب شدم چندان كه چند روزى ميل به غذا و آب نداشتم. بعدها او را نديدم تا وارد مكه شديم، شبى او را كنار ناودان طلا ديدم، در آن نيمه شب با خشوع و آه و گريه نماز مىخواند، همچنان بود تا شب گذشت و چون فجر طلوع كرد در جاى نمازش نشست و تسبيح مىگفت سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند، هفت شوط طواف كرد و از مسجد بيرون شد. دنبالش رفتم، ديدم دوستان و غلامانى دارد، بر خلاف آنچه بين راه ديده بودم، مردم اطرافش مىگردند و به او سلام مىدهند. از كسى كه نزديكش بود، پرسيدم: اين جوان كيست؟ گفت: اين موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است. با خودم گفتم: اگر اين امور شگفت آور جز از چنين آقايى بود، تعجّب مىكردم.
از كتاب شيخ مفيد- رحمه الله- در باب دلايل و آيات و معجزات و علامات امامت ابو الحسن موسى عليه السّلام از هشام بن سالم نقل شده است كه مىگويد: پس از وفات امام صادق عليه السّلام من به همراه محمّد بن نعمان، صاحب طاق در مدينه بوديم و مردم اطراف عبد الله بن جعفر بن عنوان اين كه پس از پدرش او صاحب امر است، جمع مىشدند. ما در حالى وارد شديم كه مردم در نزد او بودند، از زكات پرسيديم كه در چه مقدار واجب مىشود؟ گفت: در دويست درهم، پنج درهم. گفتيم: درصد درهم چه قدر؟ گفت: دو درهم و نصف، گفتيم: به خدا سوگند كه مرجئه هم چنين حرفى را نزدهاند. گفت: به خدا قسم من نمىدانم كه مرجئه چه مىگويند، هشام مىگويد: ما سرگردان مانديم، نمىدانستيم به كجا برويم. من با ابو جعفر احول در يكى از كوچههاى مدينه نشسته بوديم و مىگريستيم، و نمىدانستيم به كجا رو آوريم و نزد چه كسى برويم. به عقيده مرجئه معتقد شويم، به قدريه مراجعه كنيم، با معتزله هم عقيده شويم يا به زيديه رجوع كنيم؟ ما همچنان متحيّر بوديم كه ناگاه پيرمرد ناشناسى آمد و با دستش به من اشاره كرد. ترسيدم كه از جاسوسهاى ابو جعفر منصور باشد چون او در مدينه جاسوسهايى داشت تا ببينند پس از امام صادق عليه السّلام مردم به چه كسى مراجعه مىكنند تا او را بگيرند و گردنش را بزنند.