راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٠٦ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
گفت: جايزه و خلعت ابو عبد الله را پشت سر ببريد. و رو به امام صادق عليه السّلام كرد و گفت:
در پناه و حمايت خدا برويد، آن حضرت رفت. ربيع مىگويد: من پشت سر رفتم و عرض كردم: من پيش از شما وضعى را ديدم كه شما نديده بوديد و بعد از شما هم وضعى را ديدم كه شما نديديد. شما موقع ورود چه فرموديد؟ فرمود: گفتم: اللّهمّ احرسنى بعينك الّتى لا تنام و اكنفنى بركنك الّذى لا يرام، و اغفرلى بقدرتك علىّ و لا اهلك و انت رجائى اللّهمّ انت اكبر و اجلّ ممّا اخاف و احذر، اللّهمّ بك ادفع فى نحره و استعيذ بك من شرّه پس خداوند چنان كرد كه ديدى.
از جمله داستانى است كه ليث بن سعيد نقل كرده، مىگويد: در سال ١١٣ به سفر حجّ رفتم و وارد مكه شدم. چون نماز عصر را خواندم، بالاى كوه ابو قبيس رفتم، ناگاه مردى را ديدم، نشسته و دعا مىخواند، بقدرى يا ربّ يا ربّ گفت كه نفسش قطع شد. باز ربّ، ربّ گفت تا نفسش بريد. سپس بقدرى يا الله يا الله گفت تا نفسش قطع شد باز يا حىّ يا حىّ گفت تا نفسش بريد. آنگاه يا رحيم يا رحيم گفت تا نفسش قطع شد. سپس هفت نوبت يا ارحم الرّاحمين را بقدرى گفت كه نفسش بريد. آنگاه گفت: اللّهمّ انّى اشتهى من هذا العنب فاطعمنيه، اللهمّ بردىّ قد اخلقا«٢٧٩» ليث مىگويد: به خدا سوگند هنوز سخن او تمام نشده بود كه سبدى را پر از انگور در نزد وى ديدم در حالى كه آن روز انگورى نبود و دو پارچه نو در برش ديدم، همين كه خواست انگور ميل كند، گفتم: من هم شريك هستم. فرمود: براى چه؟ عرض كردم: شما دعا مىكرديد و من آمين مىگفتم. فرمود: بيا و بخور ولى چيزى را پنهان نكن. رفتم مقدارى خوردم و هرگز چنان انگورى نخورده بودم هيچ دانه نداشت. بقدرى خوردم كه سير شدم ولى چيزى از سبد كم نشد. سپس فرمود: يكى از اين دو پارچه را بر تنت كن! عرض كردم: من نيازى ندارم. فرمود: پس دور شو تا من آنها را بپوشم، دور شدم يكى از آنها را به كمر بست و يكى را به شانه انداخت سپس آن دو پارچهاى را كه داشت به دستش گرفت و از كوه به زير آمد. من به دنبالش رفتم تا به محل سعى رسيد، مردى او را ديد و گفت: مرا بپوشان خدا تو را بپوشاند! آن دو پارچه را به او داد. من به آن مرد رسيدم و گفتم: اين شخص كيست؟ گفت: جعفر بن محمّد، ليث مىگويد: دنبالش رفتم تا از او حديثى بشنوم ديگر
«٢٧٩» خداوندا من از اين انگور ميل دارم ، به من بخوران و دو پارچه احرامم كهنه است .