راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٦٠ - كتاب اخلاق امامان و آداب شيعه
را بر امام عليه السّلام عرضه داشت و آن حضرت را متوقّف كرد و گفت: يابن رسول الله! نسبت به من انصاف دهيد! فرمود: در چه جهت؟ عرض كرد: جدّ شما مىگويد: «دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است» در حالى كه تو مؤمنى و من كافرم با وجود اين دنيا را براى شما جز بهشت نمىبينم، از نعمت دنيا و لذت آن برخورداريد و براى خود جز زندانى نمىبينم كه سختىاش مرا هلاك كرده و بىچيزىاش مرا به نابودى كشانده است. امام حسن عليه السّلام همين كه سخن او را شنيد نور تأييد در چهرهاش درخشيد و از گنجينه علمش پاسخى مطابق با درك او برآورد و براى آن پيرمرد يهودى، خطاى پندار و سستى اعتقادش را آشكار ساخت و فرمود: «اى پيرمرد! اگر تو توجّه داشته باشى به آنچه خداى تعالى براى من و براى مؤمنان در سراى آخرت فراهم كرده است، چيزهايى كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده، هر آينه خواهى دانست كه من پيش از انتقال به آن عالم، در اين دنيا ميان زندان تنگى هستم، و اگر به آنچه خداوند براى تو و هر كافرى در سراى آخرت از زبانه آتش دوزخ و شدّت عذاب ابدى فراهم كرده است، توجّه كنى هر آينه خواهى دانست كه تو هم اكنون پيش از رسيدن به آن جا در بهشت پهناور و نعمتى فراگير هستى».«١٤٤»
تمام اين بخش از كتاب كشف الغمه نقل شد.
فصل
اما كرامات آن حضرت: كلينى در كافى«١٤٥» به اسناد خود از حبابه والبيّه نقل كرده است كه گفت: امير المؤمنين عليه السّلام را ميان پيش قراولان سپاه ديدم- تا آن جا كه مىگويد- عرض كردم: يا امير المؤمنين! خدايت رحمت كند! نشانه امامت چيست؟ فرمود: آن سنگريزه را بياور. و با دست اشاره به سنگريزهاى كرد. آن را خدمت حضرت آوردم، پس با انگشترىاش آن را مهر كرد. سپس رو به من كرد و فرمود: اى حبابه! هر گاه كسى ادّعاى امامت كرد و توانست همچنان كه ديدى، مهر كند بدان كه او امام است و اطاعتش واجب است و امام هر چه را بخواهد بداند چيزى از او پوشيده نمىماند. حبابه مىگويد:
رفتم تا وقتى كه امير المؤمنين عليه السّلام از دنيا رفت. خدمت امام حسن عليه السّلام رسيدم در حالى
«١٤٤» اين حديث را محمّد بن طلحه شافعى به طور مرسل در مطالب السؤول ، ص ٦٧ آورده است .
«١٤٥» كشف الغمه ، ص ١٦٩.