راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٣٢ - كتاب اخلاق امامان و آداب شيعه
خدا بخواهيد آب فرات را بكاهد. امام عليه السّلام از جا برخاست و وارد خانه شد در حالى كه مردم اجتماع كرده و منتظر آن حضرت بودند. آن حضرت از خانه بيرون شد در حالى كه جامه و عمامه و برد رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر تن داشت و در دستش چوبى بود. اسبش را طلبيد و سوار شد و راه افتاد و اولادش به همراه آن حضرت بودند و مردم، از جمله من پياده حركت كرديم تا در كنار فرات توقّف كرد و از اسب پياده شد و دو ركعت نماز مختصر خواند. آنگاه از جا بلند شد و آن چوب را به دست گرفت و روى پل رفت در حالى كه غير از حسن و حسين عليهما السّلام و من كسى همراهش نبود پس چوب را به سوى آب دراز كرد، آب فرات به قدر يك ذراع كم شد. فرمود: آيا اين مقدار شما را بس است؟
مردم گفتند: خير، يا امير المؤمنين. برخاست و با چوب دستى اشاره كرد و آن را سوى آب دراز كرد، آب فرات يك ذراع ديگر كم شد. همچنين كرد تا اين كه سه ذراع كم شد.
گفتند: بس است يا امير المؤمنين. پس سوار شد و به منزلش برگشت.«٦٧»
از جمله، خبر دادن آن حضرت از داستان شهادت خويش است، توضيح مطلب آن كه چون از پيكار با خوارج فارغ شد، در ماه رمضان به كوفه بازگشت، در مسجد امام جماعت شد و دو ركعت نماز به جا آورد، سپس به منبر رفت، خطبه بسيار جالبى ايراد كرد، آنگاه رو كرد به پسرش حسن عليه السّلام فرمود: اى ابو محمّد چند روز از اين ماه گذشته است؟ عرض كرد: يا امير المؤمنين سيزده روز. سپس از امام حسين عليه السّلام پرسيد: اى ابو عبد الله چند روز از اين ماه- يعنى رمضان- مانده است؟ عرض كرد: يا امير المؤمنين هفده روز. آنگاه دست به محاسنش كشيد، كه در آن هنگام سفيد شده بود، و فرمود: بايد آن را به خون سرم خضاب كنند [آنگاه كه شقىترين آنها به پا خيزد] سپس فرمود:
«اريد حباءه و يريد قتلى *** عذيرى من خليلى من مراد»«٦٨»
عبد الّرحمن بن مجلم مرادى اين سخن امام عليه السّلام را مىشنيد، در دلش هراسى افتاد، اين بود كه آمد در حضور على عليه السّلام ايستاد و گفت: يا امير المؤمنين خداوند شما را در پناه
«٦٧» كشف الغمه ، ص ٨٠.
«٦٨» در بعضى نسخه ها اريد حياته آمده است : من مى خواهم به او احسان كنم (طالب حيات او هستم ) او مى خواهد مرا بكشد » دليل و بهانه اى كه از اين قصد خوددارى بياور. اين شعر را عمر و بن معديكرب ، شاعر معروف جاهليت است ، در المجانى الحديثه ج ١، ص ٣١٣ مصراع دوم : عذيرك من خليلك ... آمده است » م .