معارف قرآن - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٢٦ - قـضاء
مجراى انتخاب خود پرورش دهد (و اصولا سرّ آفرينش، به فعليت رساندن استعداد انسانى است) به چه دليل اينهمه تأكيد مىفرمايد كه كار شما با اذن و اراده و مشيت خداست و تابع قضاء و قدر الهى؟ و حتّى صريحاً مىفرمايد:
تكوير / ٢٩: «وَ ما تَشاؤنَ اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللهُ رَبُّ الْعالَمينَ».
آيا مقصود اين است كه انسان در فعاليت خود سست شود؟ چه سرّى است كه حتّى ايمان را به اذن خدا مىداند؟
سرّ مطلب روشن است: قرآن مىخواهد انسان را خداشناس بار آورد، كمال انسان اين است كه احتياج خود را به خدا درك كند. مگر نهايت سير انسان؛ قرب الهى نيست؟ و مگر قرب الهى ملازم نيست با آن مقامى كه انسان نقص وجودى خود را به تمام معنى با علم حضورى بيابد؟ همانكه عرفاء به مقام فناء تعبير مىكنند؟ اگر اين را با علم حضورى بيابد به همان اندازه كه اين علم شدت داشته باشد به مراحل عالى توحيد مىرسد و عظمت انبياء و اولياء خدا در همين بوده است كه اين معانى را درك مىكردند و حتى اگر اندكى غفلت براى يكى از آنها پيش مىآمد در اثر همين مسأله و درمانش به بازگشت و توجّه بود:
انبياء / ٨٨: «... اَنْ لااِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِى الْمُؤمِنينَ».
مؤمن هم اگر بخواهد به مراحل كمال برسد بايد نقص خود را بفهمد و به آن اعتراف كند. همهى اينها براى اين است كه در سير تكامل، ما اين علم حضورى را بيابيم (بيابيم نه بدانيم) كه از خود هيچ نداريم و با خدا همه چيز داريم.
لذا قرآن اصرار دارد كه كارهايى كه واقع مىشود با اذن خدا انجام شود. ابتدا اذن را مىفرمايد (و اين زودتر مورد قبول واقع مىشود) بعد كه ذهن آمادهى پذيرش شد؛ مىفرمايد حال كه با اذن خداست پس اگر بخواهد جلويش را بگيرد مىتواند؛ پس مورد مشيت خداست، بعد كم كم اراده را مىپذيرد و سپس تقدير و سرانجام پايان كار را هم مىپذيرد و آن اينست كه قضاء بدست خداست.
توجّه به قضاء و قدر فوايد ديگرى نيز دارد از جمله آنكه از يك سوى جلو يأس و نااميدى ورشكستگى روانى را مىگيرد و از سوى ديگر جلو غرور و سرمستى را:
حديد / ٢٣: «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما اتاكُمْ».