روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٢٠٣ - روزشمار جنگ چهارشنبه ٦ فروردین ١٣٥٩٩ جمادی الاولی ١٤٠٠ ٢٦ مارس ١٩٨٠
طاغوتی نشینش - که دارای همسر و فرزند هستند و شرعاً در مقابل آنها مسئولند - در حوزه های نزدیک به منزل مسکونی خود نظارت نمایند و زحمتکش نشین ها هم در حوزه های مربوط به خود.
از او خبری نداشتیم تا ساعت ٤ بعد از نیمه شب. دو روز بعد که به منزل آمد، از راه نرسیده بدون این که از حال خانواده اش جویا شود، بلافاصله تلفن را برداشت و گزارش خلافکاری هایش را در حوزة نظارت، به برادر مجاهدی در دفتر سازمان داد، و جالب این که در تلفن متذکر شد که همان مأموران کلانتری - که به زعم شما مجاهدین، بافتشان طاغوتی و شاهنشاهی و غیرقابل اعتماد است - او را تأیید کرده و روی شکایت او صحّه گذاشته اند. و بالاخره گفت فردا صبح دوباره به محل مأموریت خود خواهد رفت و شکایت خود را دنبال خواهد کرد و پدری از مرتجعین در خواهد آورد تا دیگر با انقلابیون راستین در نیفتند، و نیز اطمینان داد که مأموریتش را خوب انجام خواهد داد. در خلال تلفن، بچه هامان یکی یکی از خواب بیدار شدند و از تخت های خود پایین آمده، در اطاق های خود را باز کردند و از بالای پله های ساختمان دوبلکسمان، به مادرشان نگاه می کردند و حیران و سرگردان از این که چه اتفاقی رخ داده است که او این وقت شب به منزل آمده و حرف از کلانتری و جنگ و دعوا می زند. تلفن تمام شد. همه از ترس این خواهر انقلابی مسلمان سرشان را به زیر انداخته، به داخل اطاق ها مان رفتیم و او در حالی که فاتحانه شعار "اسلام پیروز است، ارتجاع نابود است" را بلند بلند می خواند، از پله های ساختمان بالا آمده، به طرف وان آب گرم رفت.
ساعت ٦ صبح روز بعد، پس از بیدار شدن از خواب بدون این که سری به اطاق بچه هایش بزند یا احوالی از همسرش بپرسد، بلند شد و به آشپزمان دستور صبحانه داد و بعد که نگاهش به من افتاد، گزارش فعالیت های انقلابی و مسلمانانة خود را به صورت چند فحش رکیک به روحانیت و آخوندها، تحویل من ارتجاعی قشری داد و در حالی که لقمه های صبحانه و شیرینی دانمارکی را گاز می زد، در مقابل این سؤال که مگر چه اتفاقی افتاده است، پایش را به زمین می کوبید و به ارتجاع، روحانیت مبارز، حزب جمهوری اسلامی، مجاهدین انقلاب اسلامی و گروه همنام و مؤتلفین و همه و همه به جز مجاهدین و فداییان خلق، فحش و ناسزا می داد و از این که ملت بی شعور به کاندیداهای خود رأی داده اند، شدیداً دلخور بود.
بالاخره گفت امروز بلایی بر سر این مرتجعین خواهم آورد تا برای همیشه دست از انحصارطلبی بردارند، آخرین لقمه از گلویش پایین نرفته بود که آن طرفدار زحمتکشان، تاکسی تلفنی خبر کرد و از منزل بیرون رفت. تاکسی تلفنی از آن جهت که شورلت رویال او پنچر شده بود و وقت آن نبود که باغبانمان یا خودم لاستیک زاپاس را برای آن خواهر انقلابی مسلمان عوض کنیم. بله سوار تاکسی تلفنی شد و رفت تا در کنار خلق زحمتکش ایران، با ارتجاع بجنگد، و دیگر از او خبری نشد.
فردای آن روز زنگ تلفن مطبم به صدا در آمد و دوستی از آن طرف تلفن اطلاع داد که همسرم مورد ضرب و شتم قرار گرفته و هم اکنون در ویترین نمایشگاه سازمان مجاهدین خلق ایران، به معرض نمایش خبرنگاران امریکایی و اروپایی داخلی و خارجی قرار گرفته است؛ یعنی به فرمان شما رهبران مجاهدین راستین انقلابی مسلمان به مرکز امداد مجاهدین خلق واقع در خیابان بهار، ظاهراً بستری شده بود؛ در حالی که در بیمارستان راه آهن، روز قبل زخم بندی و پانسمان او انجام شده بود و عملاً دیگر احتیاجی به امداد و درمان نداشت و منزل ما هم از هر بیمارستان و هتلی هم مجهز تر بود.
ساعت از ٩ شب گذشته بود که با فرزندانم پای تلویزیون نشسته بودیم و گپ می زدیم و دختر پنج ساله ام از فراق مادرش سر خود را روی شانه ام گذاشته بود و بهانه می گرفت که در باز شد و آن خواهر انقلابی مسلمان و آن مجاهد خلق کبیر یا اکبر، با سر و روی باندپیچی شده، ولی با ژست محمدعلی کلی