إيضاح الكفاية - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٤٦٨ - ثمره دوم
محتمل باشد كه زمانى از بين برود در اين صورت مىتوان به اطلاق خطاب، عدم مدخليّت قيد را براى آنها ثابت نمود مثلا اگر خطابى، متوجّه معمّمين شد- نه بهعنوان «معمّم» بلكه باتوجّه به اينكه معمّم بودن، يك امر اختيارى هست، «يمكن ان يزول و يمكن ان لا يزول»- در اين فرض مىتوان به اطلاق خطاب تمسّك نمود و عدم مدخليّت قيد را در مورد آنها ثابت كرد، مسأله حضور هم ممكن است از همان قيود باشد يعنى:
رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مىدانسته كه هميشه زمان حضور نيست و بعد از رحلتش امامت در اختيار غير لائقين، واقع مىشود و تا برههاى از زمان، امام مبسوط اليد وجود ندارد يعنى:
آن قيد چون قيدى هست كه «يمكن ان يعرض له الزوال»، متكلّم نمىتواند به وجود فعلى آن اكتفا نمايد و اگر آن قيد مدخليّت داشته باشد بايد در كلام خود ذكر كند و چون ذكر ننموده، ما به اطلاق كلام او تمسّك و عدم مدخليّت آن قيد را ثابت مىنمائيم سپس به دليل اشتراك، آن حكم را در مورد خودمان اثبات مىكنيم.
اشكال: پس نسبت به قيود غيرممكن الزّوال، ثمره دوّم، ثابت است و اگر در قسمتى، آن، ثمره، ثابت شد، كافى هست و در نتيجه، بحث را در قيود «لا ينفك» مطرح مىكنيم كه كلام مولا اطلاق دارد- ولى مقصود او مقيد است- تمسّك ما هم به اطلاق، جائز نيست.
جواب: قيود «لا ينفك» اصلا قيودى نيست كه انسان احتمال بدهد در حكم مدخليّت دارد زيرا نسبت به هر قيدى كه احتمال مدخليّت، مطرح نيست مثلا وجود و زندگى در قرن اوّل، يك قيد غيرممكن الزّوال است امّا احتمال نمىدهيم كه در حكم مدخليّت داشته باشد بلكه خصوصيّاتى كه احتمال مدخليّت آنها در حكم، مطرح است، همان خصوصيّات ممكن الزّوال است لذا نبايد توهّم نمود كه نسبت به آن قيود، ثمره، ثابت است.