آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ١٥٢ - اخبار اين باب
بنام ابيض گفت: من، ابليس گفت: برو باشد كه او را بخشم آرى.
چون نيم روز شد و ذى الكفل در بستر آسايش آرميد، ابيض آمد و فرياد زد- راستى من ستمديدهام، گفت: باو بگو: بيايد، گفت: من از اينجا نميروم، انگشترش را بنشانى باو داد و گفت: نزد طرف خود ببر و او را بياور رفت و فردا همان ساعت برگشت كه در بستر بود و فرياد زد من ستم ديدهام و طرف من به انگشتر تو اعتنائى نكرد، دربان باو گفت: واى بر تو بگذار بخوابد او ديشب و ديروز نخوابيده گفت: نميگذارم او بخوابد و من ستم بكشم، دربان بدرون شد و اعلام كرد و او نامهاى نوشت و مهر زد و باو داد و رفت.
و چون فردا او بيشتر آرميد آمد و فرياد كشيد و گفت: هيچ بفرمان تو اعتناء نكرد و پيوسته فرياد زد تا او از جا برخاست و دست او را گرفت و راه افتاد در روزى كه بسيار گرم و سوزان بود و اگر تيكه گوشتى بر آفتاب مينهادند پخته ميشد، و چون ابيض چنين ديد دستش را از دست او كشيد و از خشم او نوميد شد و خدا عزّ و جلّ داستانش را براى پيغمبرش فرو فرستاد تا بر آزار شكيبا باشد چنانچه پيغمبران پيش بودند.
بيان: گويا از آغاز خبر چيزى افتاده.
٦- در مجالس صدوق- ٢٨٧- بسندش تا امام صادق ٧ كه چون اين آيه نازل شد «آنها كه چون كار بدى كنند خدا را ياد كنند و از گناهان خود آمرزش بخواهند، ١٣٥- آل عمران» ابليس بالاى كوه مكه بنام نور رفت و فريادى هر چه بلندتر به عفريتهاى خود كرده و همه گردش آمدند و گفتند: اى آقاى ما براى چه ما را دعوت كردى؟
گفت: اين آيه فرو شده كيست بميدان آن رود؟ يك عفريتى برخاست و گفت:
من با چنين و چنان، گفت: تو براى آن نيستى، ديگرى برخاست و مانند آن را گفت، و همان را شنيد، وسواس خناس گفت: من براى آنم، گفت: با چه؟ گفت بآنها