آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٣٣ - ٣ در مكلف بودن پرى و شيطان
رسول خدا سر بروى زمين خم كرد و استخوانى با سرگينى بهم برآورد و بدانها پرتاب كرد و سپس فرمود: اينان وفد پريان نصيبين بودند، و از من توشه خواستند و من هر استخوان و سرگين را بدانها وانهادم.
زبير گفت: براى كسى روا نيست كه با استخوان و يا سرگين خود را پاك كند سپس از ابن مسعود روايت كرده كه شبى رسول خدا ٦ مرا بدنبال خود كشاند و فرمود: چند تن از پريان بشماره ١٥ كس كه برادر و عموزادهاند امشب مىآيند و من بر آنها قرآن ميخوانم، من با او بجائى كه خواست رفتم و مرا در ميان خطى نشاند و فرمود: مبادا از آن بيرون شوى و شب را گذراندم تا سحرگاه كه رسول خدا ٦ آمد و استخوان حائل و سرگين و استخوان كاسه سرى بدست داشت و فرمود: چون قضاى حاجت كنى مبادا با اينها خود را پاك كنى، گفت:
چون بامداد شد رفتم از آنجا كه رسول خدا ٦ بود خبرى بگيرم و رفتم و ٧٠ شتر را ديدم.
و در كتاب خبر البشر از ابن مسعود آورده كه رسول خدا ٦ در مكه فرمود: كدام شما دوست دارد امشب در كار پريان حاضر باشد من با او رفتم تا چون ببالاترين زمين مكه رسيديم برايم خطى كشيد و رفت تا ايستاد و قرآن را آغاز كرد و سياهى بسيارى او را در ميان گرفتند و پرده شدند ميان من و او تا كه آوازش نشنودم، وانگه چون تيكههاى ابر رفتند و پاشيدند تا اندكى از آنها ماندند.
سپس پيغمبر آمد و فرمود: آن گروه مانده چه كردند؟ گفتم: آنها اينانند يا رسول اللَّه و يك استخوان و سرگينى برگرفت و بآنها داد، و غدقن كرد كه كسى با استخوان يا سرگين خود را پاك كند، در سند اين حديث ضعفى هست و در آنست از بلال بن حارث كه ما با پيغمبر ٦ در سفرى منزل كرديم در عرج و من بسوى آن حضرت رفتم و چون نزديك شدم جنجال و ستيزهاى شنيدم از مردانى كه تيزتر از زبان آنها نشنيده بودم، و ايستادم تا پيغمبر ٦ آمد و ميخنديد،