آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ١٧٢ - اخبار اين باب
در شانه پاشنههاش در جلو بودند و انگشتان پاهاش در دنبال قبائى بر تن داشت كه كمرش را بسته بود با كمربندى كه رشتههاى سرخ و زرد و سبز و همه رنگ بدان آويخته بودند و زنگ بزرگى بدست و خودى بر سر و بر خودش آهنى آويخته چون قلاب و چرن يحيى خوب او را ورانداز كرد گفتش اين كمربند ميانت چيست؟
گفت اين كيش گبريست كه منش ساختم و نزد آنها آرايش دادم. فرمود:
اين رشتهها و رنگها چيستند؟ گفتش اينها كارهاى زنانند (رنگهاى خ ب) پيوسته زن جلوهگرى ميكند (و رنگ ميزند خ ب) تا رنگى از او بگيرد و مردم را بدان بفريبد، فرمودش اين زنگى كه در دست دارى چيست؟ گفت مجمع همه لذتها از طنبور و تار و دايره و طبل و ناى و سرنا، و خوشگذرانها بر سر سفره ميخوارى خود نشينند و از آن لذت نبرند و من اين زنگ را ميان آنها بجنبانم و چون آوازش را بشنوند طرب آنها را سبك كند و برقص آيند و انگشت بر هم سايند و جامه بدرانند.
فرمودش چه چيز چشمت را روشنتر كند؟ گفت: زنها كه دامها و بندهاى منند، و چون نفرين نيكان و لعنت آنها بار مرا سنگين كنند نزد زنها روم و بدانها خوشدل شوم.
يحيى باو گفت: اين خود كه بر سر دارى چيست؟ گفت از نفرين مؤمنان با آن خود را نگهدارم، گفت: اين آهنى كه در آن بينم چيست؟ گفت دل خوبان را با آن قلاب كنم.
يحيى گفت: هرگز شده كه بمن پيروز شده باشى؟ گفت: نه ولى تو يك خصلتى دارى كه آن را خوش دارم.
يحيى گفت: آن چيست؟ گفت تو پر خورى و چون افطار كنى و بخورى و سير شوى و از برخى نماز و شب زنده دارى خود در شب باز مانى از اين كار،