آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٨٢ - اخبار باب
اميدوارم روشن كند و آن شب را بيدار ماندم و با اندوه صبح كردم و در شب آينده نيمه شب كه خواب بودم نزد من آمد و با پايش مرا لگد كرد و گفت: بنشين و هراسان نشستم و گفت بشنو گفتم: چه شنوم، گفت:
|
در شگفتى اندرم از جن و از انديشهاش |
كه سوارى بر جهاز اشتران شد پيشهاش |
|
|
ميرود تا مكه ميجويد هدايت را از آن |
نيست جن راستگو همچون دروغ از ريشهاش |
|
|
كوچ كن سوى گزيده هاشم نيكو خصال |
احمد آن بهتر سر و سردار خوشانديشهاش |
|
گفتم: اى دشمن خدا روشن گفتى، او كجا است گفت پشت مكه است و مردم را ميخواند به شهادت بر يگانگى خدا و بر اينكه محمّد رسول خداست، صبح كردم و شترم را زين كردم و بسوى مكه آمدم.
در آغاز ورود بمكه بابى سفيان بر خوردم كه سرور گمراهى بود بر او سلام كردم و از حال عشيره پرسيدم، گفت در رفاهند جز اينكه يتيم ابى طالب دين ما را بتباهى كشيده، گفتم: نامش چيست، گفت محمّد، احمد، گفتم: كجا است، گفت: خديجه دختر خويلد را بزنى گرفته و در بر او آرميده.
مهار شترم را گرفتم و بر در خانه خديجه رفتم، شتر را زانوبند زدم و در را كوبيدم، پاسخم داد كه كيست، گفتم: محمّد را ميخواهم، گفت پى كارت برو، گفتم خدايت رحمت كند من مرديم از يمن آمدم باميد اينكه خدا بمن منتى نهد ديدار او را بر من دريغ مكن.
پيغمبر مهربان بود و شنيدم ميفرمود: اى خديجه در را بگشا و گشود و وارد شدم و نور را در چهرهاش ديدم كه نور در نور ميكشد، و در پس او چرخيدم و ناگاه مهر نبوت بر شانه راستش نقش بود و آن را بوسيديم و در برابرش ايستادم و سرودم.
|
منجئى آمد مرا بعد از سكوت و بيهشى |
كه نبد در آنچه من خواندم دروغ و ناروا |
|