آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٣٩ - ٣ در مكلف بودن پرى و شيطان
دانستم و او را در پارچهاى پيچيدم و از راه دور كردم و شامگاه بيارانم رسيدم گفت: بخدا من نشسته بودم كه چهار زن از سوى باختر پيش آمدند و يكيشان گفت: كدام شما عمرو را بخاك سپرده، گفتيم: عمرو كيست؟ گفت:
كدام آن مار را بخاك سپرده؟ گفتم: من، گفت بخدا روزهدار و شبزنده دارى را بخاك سپردى كه بما انزل اللَّه ايمان داشت، و البته به پيغمبر شما ايمان داشت و وصف او را چهار صد سال پيش از بعثت از آسمان شنيده بود گويد خدا را سپاس گفتيم و حج كرديم و به عمر گذر كرديم و گزارش مار را بدو داديم، گفت: راست گفتى شنيدم رسول خدا در باره او اين را فرمود:
و در آنست از ابن عمر كه من نزد عثمان بودم و مردى نزد او آمد و گفت داستان شگفتى برايت نگويم؟ گفت: چرا گفت: در اين ميان كه در بيابانى بودم دو دسته ديدم كه بهم زدند و چون از هم جدا شدند بلشگرگاهشان رفتم و ديدم مار فراوانى در آنست كه مانند آنها را هرگز نديده بودم و از يك مار زرد باريك بوى مشك يافتم و گمان خوبى بدو بردم و او را در عمامهام پيچيدم و بخاك سپردم؛ و چون راه ميرفتم يكى فرياد زد خدايت رهنمايد، اين دو تيره پرى بودند كه ميان آنها جنگ شد و آن مارى كه بخاك سپردى شهيد شد و او از آنها بود كه از رسول خدا ٦ وحى را شنيده بودند.
و در آنست كه فاطمه دختر نعمان از بنى نجار گفت: مرا همزادى بود از پريان و هر گاه در خانهاى در آمدم هجوم مياورد بمن، يك روز آمد و بر ديوار نشست و كارى كه ميكرد نكرد، گفتم: تو را چه شده كه كار خود را چنانچه ميكردى نميكنى؟ گفت: امروز پيغمبرى آمد كه زنا را حرام كرده و از ابو يعلى مصيصى روايت است كه بطرطوس رفتم و بمن گفتند در اينجا زنيست بنام نهوس كه پرى ديده پريانى كه نزد رسول خدا ٦ رفتند، نزد او رفتم