آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٥٣ - اخبار باب
و دست باز داشتند، و اژدها خود را كشيد تا به منبر رسيد و دراز شد و بامير المؤمنين ٧ درود گفت و آن حضرت اشاره كرد بايستد تا از خطبهاش فارغ شود.
و چون از خطبه فراغت يافت باو رو كرد و فرمود: تو كيستى؟ گفت من عمرو بن عثمان نماينده تو است بر پريان، و پدرم مرد و بمن وصيت كرد نزد شما آيم و نظر شما را بخواهم، و آمدم اى امير المؤمنين تا چه فرمائى و چه نظر بدهى؟
امير المؤمنين فرمود: بتو سفارش كنم از خدا بترسى و برگردى و جاى پدرت نماينده بر پريان باشى كه تو خليفه من هستى بر آنها، گفت: عمرو با امير المؤمنين وداع كرد و برگشت و او نماينده او است بر جن، من گفتم: قربانت عمرو نزد شما مىآيد كه بر او بايد؟ فرمود: آرى ٥- و از همان (١: ٣٩٤- اصول كافى): بسندى از ابن جبل كه ما بر در خانه امام ششم ٧ بوديم و از مردمى مانند هنديها بيرون آمدند كه ازار و رداء در بر داشتند و ما از امام ٧ در باره آنها پرسيديم فرمود: اينها برادران شمايند از پريان.
٦- و از همان (١: ٣٩٥): بسندى از حكيمه بنت موسى كه ديدم امام رضا ٧ بر در انبار هيزم ايستاده و راز ميگويد و من كسى را نميديدم، گفتم: اى آقايم با كه رازگوئى؟ فرمود: اين عامر زهرائى است آمده و بمن شكايت دارد، گفتم:
اى آقايم ميخواهم سخن او را بشنوم، فرمود: اگر سخنش را بشنوى يك سال تب ميكنى، گفتم: اى آقايم ميخواهم بشنوم، فرمود: بشنو، گوش دادم مانند سوت بود و يك سال تب كردم.
بيان: شايد خصوصيت گوينده يا شنونده در تب دخالت دارد.
٧- در بصائر: بسندى از امام ششم كه روز يك شنبه نوبت پريانست و جز آنان بر ما عيان نشوند.
٨- و از همان: بسندى تا ابراهيم بن وهب كه ميگفت بيرون شدم و ميخواستم ابو الحسن ٧ را در عريض ديدار كنم رفتم تا نزديك كاخ بنى سراة و سرازير شدم در وادى و آوازى شنيدم و كسى نديدم، ميگفت اى ابا جعفر آقاى تو پشت كاخ نزد