آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٣٧ - ٣ در مكلف بودن پرى و شيطان
أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» تا آخر آيه ٣٣- الرحمن» و چون بمكه رسيد آنچه شنيده بود بكفار قريش گزارش داد، گفتند تو از دين خود بدر آمدى اى ابا كلاب اين سخن را محمّد پندارد كه بر او نازل شده، گفت بخدا من و همراهانم آن را شنيديم سپس مسلمان شد و خوب مسلمانى شد و بمدينه كوچ كرد، و در آنجا مسجدى ساخت كه بنام او معروف است.
و از شافعى نقل شده كه هر مسلمانى بگويد پرى را ديده گواهى او را نپذيريم چون خدا تعالى فرمايد «راستى او و تيرهاش بينند شما را از آنجا كه آنها را نبينيد» جز اينكه مدعى آن پيغمبر باشد، و ابن سعد طبرانى، حافظ و ابو موسى و جز او، عمرو بن جابر جنى را از صحابه شمردند و بسندهاى خود از صفوان بن معطل سلمى روايت كردند كه گفت براى حج بيرون شديم و چون به عرج رسيديم ناگاه مارى ديديم پريشانست و درنگى نشد كه مرد، و يكى از ما پارچهاى درآورد و آن را در آن پيچيد و برايش گودالى كند و آن را بخاك سپرد و ما بمكه آمديم و در مسجد الحرام مردى نزد ما آمد و گفت: كدامتان عمرو بن جابر را بخاك سپرديد؟ گفتيم: او را نشناسيم، گفت: كدام شما آن مار را بخاك سپرد، گفتند: اين، گفت خدايت جزاى خير دهاد او آخرين نه تنى بود از پريان كه از پيغمبر ٦ قرآن شنيده بودند، و حاكم هم در مستدرك همچنانش روايت كرده.
و از يك تابعى حكايت است كه مارى در چادرش در آمد كه از تشنگى لهله ميزد و او را آب داد و آنگه مرد و او را بخاك سپرد و شب نزد او كسى آمده و باو سلام كرد و تشكر كرد و گفت: اين مار مرد خوبى بود از پريان نصيبين بنام زوبعه.
گفته: در فضائل عمر بن عبد العزيز بما رسيده كه در بيابانى ميرفت و بمار مردهاى برخورد و آن را با زيادى عبايش كفن كرد و بخاك سپرد و ناگاه كسى ميگفت: اى سرق، گواهم كه از رسول خدا ٦ شنيدم بتو ميفرمود: تو در