آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ١٠١ - اخبار باب
رفتم و شنيدم ميفرمود: بسندى از پدرانش تا رسول خدا ٦ كه فرمود على و خاندانش همان پيروزمندانند، سپس با من وداع كرد كه برود، گفتم: رحمك اللَّه اگر خواهى نامت را بمن بگو گفت، من ظبيان بن عامرم.
١١٨- از مفضل كه بدرياى خزر سوار شديم و بسيار دور نشده بوديم كه كشتى ما در لجهاى افتاد و باد شمال يكماه راه آن را بميان دريا كشاند و كشتى شكست و من و مردى از قريش به يك جزيره افتاديم كه در آن همدمى نبود، و بطمع زندگى بوديم و بر سر درهاى رسيديم و ناگاه شيخى بود كه بدرخت بزرگى تكيه زده، و چون ما را ديد جنبيد و بسمت ما آمد، و از او هراس كرديم و نزد او رفتيم و سلام كرديم و با او همدم شديم و در برش نشستيم.
گفت داستان شما چيست؟ باو گزارش داديم، خنديد و گفت پاى آدميزاده هرگز باين سرزمين نرسيده جز شما دو تا، شما كيستيد؟ گفتيم از عرب گفت پدر و مادرم قربان عرب از كدام عشيره عربيد؟ گفتم: من از خزاعه هستم و يارم از قريش، گفت پدر و مادرم قربان قريش و احمد قريش، اى برادر خزاعه چه كسى سروده:
|
گويا نبوده ميان حجون تا صفا |
همدمى و كسى در مكه داستان شب نگفت |
|
گفتم: حارث بن مصاص جرهمى گفت: گويندهاش همانست گفت عبد المطلب بن هاشم فرزند آورده؟ گفتم: كجائى خدا رحمتت كند، گفت: زمانى را بينم كه روزگارش نزديك است، آيا پسرش عبد اللّه فرزند آورده گفتم، تو از مردهها پرسش ميكنى، سپس گفت: پسرش محمّد رهبر چونست؟ گفتم: رسول خدا ٦ ٤٠ سال است كه مرده، يك ناله زد كه گمان برديم جانش درآمد و كوچك شد باندازه يك جوجه و ميسرود.
|
و چه بسيار اميدوارى كه باميدش نرسيد |
و چه بسا آرزومندى كه آرزويش بر باد رفت |
|
و شروع بناله و گريه كرد تا ريشش از اشكش تر شد و ما هم از گريه گريستيم