آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٧٩ - اخبار باب
داستان بجاى «سخن نگوئيم» فرمان نبريم آمده.
و بعلاوه روايات بسيار اين باب و جز آن دلالت دارند كه پرى با مردم ديگر سخن گفته و بايد اين جمله را تاويل كرد كه مقصود سخن گفتن از راه طاعت و انقياد است يا رو در رو و چشمگير و شناسائى جن، يا مخصوص است ببرخى آنان يا جز آن.
٦٣- در بصائر- ٢٨-: بسندى از مفضل بن عمر كه پولى از خراسان براى امام ششم آوردند بهمراه دو كس از ياران آن حضرت و پيوسته آن را در گردن انداخته بودند تا به رى گذر كردند و يكى از ياران آن حضرت كيسهاى كه هزار درهم داشت بآنها داد، و هر روز آن كيسه را واميرسيدند تا نزديك مدينه رسيدند و يكى بديگرى گفت بيا تا پول را وارسيم، وارسيدند و همه برجا بود جز همان كيسه كه از رى بود و يكى بديگرى گفت خدا ياور است و بس، اكنون بامام ٧ چه گوئيم؟
يكى بديگرى گفت: امام كريم است، و اميدوارم بداند آنچه را ما باو خواهيم گفت: و چون بمدينه در آمدند نزد آن حضرت رفتند و مال را تحويل دادند و بآنها فرمود: كيسه آن مرد رازى كجا است؟ و داستانش را گزارش دادند.
بآنها فرمود: اگر آن كيسه را ببينيد ميشناسيد؟ گفتند: آرى، فرمود:
اى كنيزك، آن كيسه چنان و چنين را بياور، آن را برآورد و امام ٧ بآنها نشان داد و فرمود: آن را ميشناسيد؟ گفتند: همانست، فرمود: من در دل شب بپولى نيازمند شدم و پريانى را از شيعيانم گسيل داشتم و اين كيسه را در خواب كه بوديد برايم آوردند.
٦٤- و از همان- ٢٨-: بسندى از سعد اسكاف كه نزد ابى جعفر ٧ رفتم و اجازه شرفيايى خواستم بناگاه شترانى بناگاه شترانى در خانه قطار بودند، و آوازهائى بلند بودند و از در قومى عمامه بر سر بيرون شدند مانند هندوها.
گفت: من نزد امام ٧ رفتم و گفتم: يا ابن رسول اللَّه امروز دير اجازه فرموديد