عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٤٥ - مخالفت با هواى نفس اساس پاكىها
ديدى؟ پاسخ داد: از رفتن به ايران منصرف شدم؛ زيرا خود را نيازمند به شركت در درس شيخ مىدانم؛ پانزده سال به درس شيخ رفت و محرم سر شيخ شد. مادر شيخ روزى در غيبت شيخ، سيد را به حضور طلبيد و گفت: فرزندم از نظر امور اقتصادى و وضع مادى، خيلى به ما سختگيرى مىكند، از او بخواه با اين همه مالى كه به دست او مىرسد، در زندگى من و زن و فرزندانش گشايشى بدهد. ميرزا از خدمت مادر شيخ به سوى صحن اميرالمؤمنين على ٧ حركت كرد، شيخ مىخواست نماز مغرب را با مردم بخواند؛ سيد به محضر شيخ آمد و عرضه داشت: مادر شما كمى از شما دلگير بود، من مىخواهم با شما نماز بخوانم، آيا مىتوانم بخوانم؟ شيخ فرمود: آرى، ولى پس از نماز، بدون شك من مسئله دلگيرى مادر را براى شما توضيح خواهم داد. پس از نماز، دست سيد را گرفت و به حرم مطهر اميرالمؤمنين برد و به او گفت: اين قبر كيست؟ سيد گفت: قبر اميرالمؤمنين. شيخ گفت: من امروز در مسند مرجعيت هستم، يعنى در جايى كه حق مولاست، به اندازهاى كه در زندگى داخلى خود گشايش ايجاد كنم پول هست؛ ولى علاقه دارم مادر و زن و فرزندانم اولا به اندازه لازم و ضرورى خرج كنند، ثانيا در شكل زندگى از همه مردم عادىتر زندگى كنند كه دل افراد فقير دچار رنج و غصه نباشد و بتوانند بگويند مرجع ما هم مانند ما زندگى مىكند، اما اگر شما بگوييد در زندگى داخلى خويش وسعت ايجاد كنم، خواهم پذيرفت به شرط آن كه در محكمه عدل حق، با حضور اميرالمؤمنين، اين مسئله را شما به عهده بگيرى و جواب اضافه شدن به خرج خانهام را شما بدهى!! سيد به شيخ گفت: من چنين مسؤوليتى نمىپذيرم. شيخ فرمود: پس گله مادر من، ضربهاى به عدالت من نيست و گله با موردى هم نمىباشد!!
بىهوايى سيد را ببينيد كه در عين مجتهد بودن، به سلك شاگردان شيخ