عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٨ - گوشهاى از زندگى مراقبان و محاسبان
گفت: در اينجا باش تا من براى اهل كشتى كار كرده و درهمى فراهم آورم. به كنار ساحل آمد، از آنان پرسيد: كيستيد؟ گفتند: جماعتى تاجريم. گفت: چه داريد؟
گفتند: مال التجاره، عنبر و اشياى ديگر. گفت: با من گوهر گرانبهايى است كه به همه مال التجاره شما مىارزد. گفتند: چيست؟ گفت: كنيزى ماهرو كه همانندش را تاكنون نديدهايد. گفتند: به ما بفروش. گفت: به شرط اين كه برويد از نزديك او را ببينيد، سپس درباره قيمتش با هم گفتگو مىكنيم!!
رفتند و او را ديدند و گفتند: جنس ارزندهاى است به ده هزار درهم او را فروخت، پولش را گرفت و فرار كرد. تاجران نزد زن آمدند و گفتند: به درون كشتى آى. گفت: چرا؟ گفتند: تو را از مولايت خريدهايم. گفت: من مولايى ندارم.
گفتند: حرف بيهوده نزن يا برخيز و سوار كشتى شو يا تو را مىبريم!
براى اين كه كسى به او چشم طمع نيندازد او را در سفينهاى كه جاى مال التجاره بود جاى دادند و خود به كشتى مسافرى سوار شدند. بادى وزيد، كشتى مسافربرى غرق شد، كشتى مال التجاره در درياها گشته و سپس به جزيرهاى از جزاير دريا رسيد. آن زن بزرگوار از كشتى پياده شد، جزيرهاى ديد داراى آب خوشگوار و ميوههاى گوناگون، گفت: در اينجا مىمانم، از آب و ميوه اين سرزمين الهى بهره گرفته و خدايم را در اين گوشه خلوت عبادت مىكنم.
خداوند بزرگ به پيامبرى از رسولان بنىاسرائيل وحى كرد: نزد امير شهر رو و به او بگو: مرا در يكى از جزيرههاى اين دريا خلقى است، تو و همه افراد منطقه به آنجا رويد و نزد او به گناهانتان اقرار كنيد و از او بخواهيد از شما درگذرد، اگر او از شما گذشت من هم مىگذرم!!
پادشاه مملكت با اهل آن ديار به آن جزيره رفتند، تنها زنى را ديدند كه در آنجا مشغول عبادت است. امير نزد زن آمد و گفت: قاضى شهر نزد من آمد و از زنى