عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤١٠ - ريشه امنيت در زندگى
دريغ از عمرى كه گذشت و آن هم به اين كار ناروا و قصد نابجا گذشت، اين هست و اين در خاطرش مىگذرد و ضميرش را دستخوش تشويش مىسازد، لكن بىدرنگ در حالى كه به اصطلاح عامه ناس، عرق راهش خشك نشده، اسب آرزو را زين مىكند به جانب مقصدى ديگر، معقول يا نامعقول، سهلالوصول يا دست نيافتنى و به هر حال با هيجان تمام نيل به هدفى ديگر را وجهه همت خويش قرار مىدهد و براى دريافت آن، با عبور از ورطهها و طى مهلكهها اهتمامى تام مبذول مىدارد و به غايتى كه در قوه دارد و مىكوشد و مىجوشد و مىخروشد و مىخواهد زمين و زمان را بهم بدوزد و طى ارض و عرش و فرش و كرسى كند تا خود را به مقصود برساند و باز به همين طريق گرم است به وقت شروع اهتمام و هنگام آغاز كار و سرد است در موقع اتمام و در سرانجام كار و به اين ترتيب و با توجه به اين نتيجه پيوسته افسرده و پريشان است و آشفته و حيران، به قيد و بند ناآرامى فرو بسته و اسير است و در دخمهاى از سياه چال اضطراب گرفتار و زندانى!!
مىرود به اميد آن كه آرامش مطلوب را دريابد، ولى دريغ و درد كه آنچه بنابر بافته و يافته پندار خام و انديشه ناتمام وى، مقصدى آرامشبخش مىنمايد، نه تنها حاصلى بدست نمىدهد، بلكه خود مبدأ قلقى بيشتر و منبع اضطرابى وسيعتر است، در نتيجه يار دائم آدمى اضطراب خاطر است و پريشانى خيال و چنين آدمى- كه هنوز آدم نشده- آنچه دارد بىآرامى است و آنچه مىيابد سرگردانى!!
هميشه در درون خويش از لحاظ سرگشتگى همچون كسى است كه هرچند راه را نمىداند و آماده راهروى نيست، ولى ناگزير و بىاختيار به راهى افتاده كه در شب تار در بيابانى وسيع ناچار سرگردان مانده به طورى كه نه راه پيش دارد و نه پناهگاه پس، نه اميدى به روشنايى دارد نه راهى به سمت خلاص و نجات مىيابد، لذا