عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٩ - گوشهاى از زندگى مراقبان و محاسبان
سعايت كرد، من او را امر به سنگسار آن زن كردم، در حالى كه در آن داستان تحقيق ننمودم، از گناهم مىترسم مرا ببخش. زن گفت: تو را بخشيدم بنشين. سپس شوهر زن آمد، در حالى كه همسر خود را نشناخت داستان خود را گفت و ترس خويش را از اين كه حق زن در جنب او ضايع شده باشد اعلام كرد و طلب آمرزش نمود. زن گفت: تو را بخشيدم نزد امير بنشين.
آن گاه قاضى آمد و از زن طلب بخشش كرد او هم بخشيده شد. سپس راهب آمد، راهب را هم بخشيد. آن گاه آن ناپاك نمك به حرام ناموس فروش آمد و از آن زن طلب عفو كرد. زن گفت: برو خدا تو را نبخشد. سپس زن نزد شوهر خود آمد و خويش را معرفى كرده آن گاه گفت: من از اين پس حاجت به مردى ندارم، ديدى كه از مردم بىتقوا چه ديدم، مرا در اين مكان رها كنيد تا بقيه عمر به عبادت حق مشغول باشم[١].
پانزدهم: نوشتهاند:
در بنىاسرائيل زنى زناكار بود، كه هركس با ديدن جمال او، به گناه آلوده مىشد! درب خانهاش به روى همه باز بود، در اطاقى نزديك در، مشرف به بيرون نشسته بود و از اين طريق مردان و جوانان را به دام مىكشيد، هركس به نزد او مىآمد، بايد ده دينار براى انجام حاجتش به او مىداد!
عابدى از آنجا مىگذشت، ناگهان چشمش به جمال خيره كننده زن افتاد، پول نداشت، پارچهاى نزدش بود فروخت، پولش را براى زن آورد و در كنار او نشست، وقتى چشم به او دوخت، آه از نهادش برآمد كه اى واى بر من كه مولايم ناظر به وضع من است، من و عمل حرام، من و مخالفت با حق! با اين عمل تمام
[١] -انوار نعمانيه: ١/ ٣٤٢.