عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٤١ - گفتار عارفى وارسته
مىشود مىگريد و هر ساعت كه شوق حضرت غالب مىشود فرياد و زارى از وى برمىآيد و از رنج مفارقت قرار نمىتواند گرفت، هر لحظه او را به چيزى ديگر مناسب نظر حس او و خوشآمد طبع او مشغول مىكنند تا آن عالم را فراموش كند و به اين عالم انس گيرد و چون لحظهاى فروگذارند پيل را ياد آيد از هندوستان، باز سر به گريه و زارى گذارد.
اين معنى در شب زياده اتفاق افتد؛ زيرا كه در روز نظر او به محسوسات مىافتد و به آنها مشغول مىشود و در شب، مشغولى كمتر و گريه و زارى بيشتر باشد. باز مادر مهربان پستان در دهان طفل بنهد، ذوق شير به كام او برساند تا به تدريج انس با شير گيرد و انس اصلى را فراموش كند، تا به حد بلوغ رسيدن، كار او انس گرفتن است با عالم محسوس و فراموش كردن عالم غيب و از اينجاست كه بچه هر حيوانى به اندك روزگارى پرورش يابد و به مصالح خويش قيام تواند نمود. به خلاف انسان كه پانزده سال به حد بلوغ رسد و به چهل سال به كمال خود رسد و جثه تمام كند و قوت گيرد؛ زيرا كه آدمى بچه را با عالم ديگر انس است و ذوق مشرب غيب يافته است و بار فراق آن عالم بر جان اوست، با اين عالم آشنا نمىتواند شد و خوى اين عالم را نمىتواند گرفت، الا به روزگار دراز تا به تدريج خو از عالم علوى باز كند و به اسفل پيوند نمايد، تا يك جهت اين عالم شود.
تا در اورنگ غيب و شهادت باشد، نشو و نما زياد نكند و به كمال جسمانيات خود نرسد. چون از آن عالم به كلى فراموشى به هم رسانيد و جثه قوه گرفت، چه حيله و مكر در جذب منافع و دفع مضرات بكند كه هيچ حيوان و شيطان به او نرسد.
اما حيوانات چون از عالم ديگر خبر ندارند و يك جهت از اين عالمند، جملگى همت بر مصالح خود صرف مىكنند و به شهوت تمام به استيفاى لذات حسى