عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٥٠ - جهل نسبت به نفس، بزرگترين خطر
كند رنگ آن پذيرد، لهذا حكما گفتهاند: چون نفس ناطقه به صور مطابق حقايق متجلى شود و به احكام صادق آن متحقق گردد، «صارت كانه الوجود كله».
و أيضا عموم خلايق به واسطه شدت اتصال به اين صورت جسمانى و كمال اشتغال بدين پيكر هيولانى چنان شدهاند كه خود را از آن بازنمىدانند و امتيازى نمىتوانند و فى المثنوى المولوى قدس سره من افاداته:
|
اى برادر تو همان انديشهاى |
مابقى تو استخوان و ريشهاى |
|
|
گر گل است انديشه تو گلشنى |
ور بود خارى تو هيمه گلخنى |
|
پس بايد بكوشى و خود را از نظر بپوشى، بر ذاتى اقبال كنى و به حقيقتى اشتغال نمايى كه درجات موجودات همه مجالى اويند و مراتب كاينات همه مرائى كمال او و بر اين نسبت چندان مداومت نمايى كه با جان تو درآميزد و هستى تو از نظر تو برخيزد و اگر به خود روى آورى، روى به او آورده باشى و چون از خود تعبير كنى، تعبير از او كرده باشى[١].
|
گر در دل تو گل گذرد گل باشى |
ور بلبل بىقرار بلبل باشى |
|
|
تو جزوى حق كل است اگر روزى چند |
انديشه كل پيشه كنى كل باشى |
|
\*\*\*
|
زآميزش جان و تن تويى مقصودم |
وزمردن و زيستن تويى مقصودم |
|
|
تو دير بزى كه من برفتم زميان |
گر من گويم زمن تويى مقصودم |
|
\*\*\*
|
كى باشد كى لباس هستى شده شق |
تابان گشته جمال وجه مطلق |
|
|
دل در سطوات نور او مستهلك |
جان در غلبات شوق اومستغرق[٢] |
|
مادام كه آدمى به دام هوى و هوس گرفتار است، دوام اين نسبت از وى دشوار است، اما چون آثار جذبات لطف در وى ظهور كند و مشغله محسوسات و معقولات را از باطن وى دور، التذاذ به آن غلبه كند. بر لذات جسمانى و راحات روحانى، سختى مجاهده از ميانه برخيزد و لذت مشاهده در جانش آويزد، خاطر از مزاحمت اغيار بپردازد و زبان حالش بدين ترانه ترنم آغازد:
|
اى بلبل جان مست ز ياد تو مرا |
وى مايه غم پست ز ياد تو مرا |
|
|
لذات جهان را همه در پا فكند |
ذوقى كه دهد دست ز ياد تو مرا |
|
چون طالب صادق، مقدمه نسبت جذبه را كه التذاذ است بنياد كرد، حق سبحانه در خود باز يابد، مىبايد كه تمامى همت را بر تربيت و تقويت آن گمارد و از هرچه منافى آن است خود را باز دارد و چنان داند كه اگر فى المثل عمر جاودانى صرف آن نسبت كند، هيچ نكرده باشد و حق آن كما ينبغى به جاى نياورده[٣].
|
بر عود دلم نواخت يك زمزمه عشق |
زان زمزمهام زپاى تا سر همه عشق |
|
|
حقا كه به عهدها نيايم بيرون |
از عهده حق گزارى يك دمه عشق[٤] |
|
آرى، نفس احتياج به تأديب، تهذيب، تعنيف و ترغيب دارد، احتياج دارد به آداب الهى مؤدب گردد، نيازمند است از تمام آلودگىها پاك شود، ضرورت دارد او را به اجبار وادار به حركت در مسير حق كرد و با توجه دادنش به آيات و رواياتى كه در آنها به نيكوكاران وعده سعادت ابدى داده شده، او را ترغيب و تشويق به كار خير وعمل صالح كرد. او موجودى است الهى، تا مىتوان بايد وى را به عشق حق و اجراى دستورهاى الهى واداشت و بايد توجه كرد كه غرائز و اميال و شهوات
[١] -لوايح: ٢٢.
[٢] -ابو سعيد ابوالخير.
[٣] -لوايح: ٢٢.
[٤] -ابو سعيد ابوالخير.