ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٢٣ - باب كبر
و پادشاه جبّار و فقير متكبّر و بزرگى شعار.
١٥- از امام صادق (ع) كه فرمود:
به راستى چون يوسف در مقام پذيرائى پدر پيرِ خود يعقوب قرار گرفت، و يعقوب بر او وارد شد، عزّت ملك، او را در گرفت و جلوى پاى پدر پياده نشد، و جبرئيل به او فرود آمد و گفت: اى يوسف! كف مشت خود را بگشا، گشود و از آن نورى تابيد و به فضا آسمان برآمد، يوسف گفت: اى جبرئيل! اين نورى كه از كف مشتم بيرون شد چه بود؟ در پاسخ گفت: نبوّت از نسل تو بركنده شد به كيفر اينكه براى شيخ يعقوب پياده نشدى و از نسل تو پيغمبرى نباشد.
١٦- از امام صادق (ع)، فرمود:
هيچ بندهاى نيست جز اينكه در سر او حكمتى است (لگامى است خ ل) و فرشتهاى او را نگهدارى مىكند و چون تكبّر كند به او گويد: پست شو كه خدايت پست كرده (كند خ ل) پس هميشه در پيش خود بزرگترين خلق خدا باشد و در چشم مردم ديگر پستترين و كوچكترين مردم باشد و چون تواضع كند، خدا عز و جل او را بالا برد سپس آن فرشته به او گويد: سر فراز باش، خدا سرفرازت كند (كرده خ ل) پس هميشه در پيش خود كوچكترين مردم است و در چشم مردم بالاترين مردم است.
١٧- امام صادق (ع) فرمود: هيچ كس نيست كه كبر ورزد و خود را گم كند جز براى اينكه در خود زبونى و خوارى دريابد.
در حديثِ ديگر فرمود: هيچ مردى نيست كه تكبّر ورزد و به