راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٥٤ - كتاب اخلاق امامان و آداب شيعه
ماجراى من نپرس. فرمود: برادر! سزاوار نيست تا من از راز تو آگاه نشدهام از من بگذرى و بروى، عرض كرد: يا ابا الحسن! به خدا من مايلم و از شما خواهش مىكنم اجازه دهيد بروم و پرده از راز من برنداريد! على عليه السّلام فرمود: برادر! سزاوار نيست كه تو حالت را از ما پنهان بدارى. پس گفت: يا ابا الحسن! حالا كه نمىپذيرى، به خدايى كه محمّد صلّى الله عليه و آله را به نبوّت و تو را به وصايت گرامى داشت چيزى باعث بيرون آمدن من از خانه نشد مگر اندوه و ناتوانى، زن و بچهام را گرسنه ترك كردم، وقتى كه صداى گريه آنها را شنيدم عرصه بر من تنگ شد، اندوهناك، بدون هدف از خانه بيرون شدم، اين حالت و داستان من است! اشك از چشمان على عليه السّلام سرازير شد به طورى كه محاسنش را تر كرد. فرمود:
به آن كسى كه تو قسم خوردى، سوگند ياد مىكنم، مرا نيز از خانه بيرون نكشيد مگر همان چيزى كه باعث بيرون آمدن تو از خانه شده است. اكنون من يك دينار به قرض گرفتهام، تو اين يك دينار را بگير، من تو را بر خود مقدّم مىدارم. دينار را به وى داد، برگشت و به مسجد رفت، نماز ظهر و عصر و مغرب را به جا آورد. همين كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله نماز مغرب را خواند، چشمش به على عليه السّلام كه در صف اوّل بود، افتاد، با پايش به او اشاره كرد، على عليه السّلام از جا بلند شد در كنار در مسجد به پيامبر صلّى الله عليه و آله رسيد، سلام داد، رسول خدا صلّى الله عليه و آله جواب سلامش را داد و فرمود: يا ابا الحسن، آيا در خانه شامى دارى تا ما را پذيرايى كنى كه همراه تو بياييم؟ على عليه السّلام سرافكنده ماند، از خجالت نمىدانست چه جوابى به رسول خدا صلّى الله عليه و آله بدهد. البته پيامبر صلّى الله عليه و آله جريان آن يك دينار را مىدانست كه على عليه السّلام از كجا گرفته و در كجا خرج كرده، زيرا خداوند پيامبر را به وسيله وحى خبر داده بود و او را امر فرموده بود تا آن شب نزد على عليه السّلام شام تناول كند! چون سكوت على عليه السّلام را ديد، فرمود: يا ابا الحسن چرا نمىگويى نه، تا برگردم و يا آرى، تا همراه تو بيايم؟ عرض كرد: از روى شرم و احترام به شما ساكت شدم، حالا بفرماييد در خدمتتان باشيم. رسول خدا صلّى الله عليه و آله دست على عليه السّلام را گرفت، رفتند تا به خانه فاطمه عليها السّلام وارد شدند، در حالى كه او ميان محراب بود، نمازش را تمام كرده بود و پشت سرش ظرف بزرگى قرار داشت كه بخار از آن بلند مىشد. همينكه صداى رسول خدا صلّى الله عليه و آله را شنيد از محراب نمازش بيرون آمد و به آن حضرت سلام داد. پيامبر صلّى الله عليه و آله جواب سلام او را داد و دستى بر سر فاطمه عليها السّلام كه از هر كسى برايش عزيزتر بود كشيد و فرمود: دخترم خدا رحمتش را شامل حال تو كند، چگونه روز را به شب رساندى؟ عرض كرد: به خوبى. فرمود: رحمت خدا بر تو باد!