راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٣٨ - كتاب اخلاق امامان و آداب شيعه
دوست دارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد [و يارى كن هر كه او را يارى كند]» گواهى دهد! دوازده تن از بدريون، شش تن از سمت چپ و شش تن از سمت راست بلند شدند و گواهى دادند. زيد بن ارقم مىگويد: من در ميان كسانى بودم كه شنيده بودند ولى كتمان شهادت كردم از اين رو خداوند مرا نابينا كرد. و بعدها به خاطر اين كه شهادت نداده بود پشيمان بود و استغفار مىكرد.«٧٩»
و از جمله، آن حضرت روى منبر فرمود: من بنده خدا و برادر رسول خدايم، وارث پيامبر رحمت و همسر بانوى زنان اهل بهشتم، منم سرور اوصيا و آخرين وصى از اوصياى پيامبران، كسى جز من چنين ادّعايى نمىكند جز آن كه دچار بلايى گردد. مردى از قبيله عبس- كسى كه زيبنده نبود چنين حرفى را بزند- گفت: من بنده خدا و برادر رسول خدايم! هنوز از جا بلند نشده بود كه در اثر تماس با شيطان ديوانه شد پايش را گرفتند تا در مسجد كشيدند، و ما از كسانش پرسيديم كه سابقه چنين ديوانگى را در او سراغ داشتيد؟ گفتند: نه، هرگز.«٨٠»
از جمله، نقل شده است كه معاوية بن ابى سفيان پس از داستان حكميّت به نديمانش گفت: چگونه ممكن است ما بدانيم كه سرانجام كار ما چه مىشود؟ نديمان وى گفتند: ما چيزى در اين باره نمىدانيم. معاويه گفت: من علم به اين مطلب را از دانش على عليه السّلام استخراج مىكنم زيرا او سخن نادرست نمىگويد، پس سه مرد از افراد مورد اعتمادش را طلبيد و به ايشان گفت: هر سه برويد تا با هم يك منزلى كوفه برسيد سپس با هم قرار بگذاريد كه خبر مرگ مرا به كوفه ببريد ولى بايد حرف شما درباره علت مرگ و زمان مردن و جاى قبر من و كسى كه بر من نماز خوانده و ديگر چيزها يكى باشد، تا هيچ اختلافى بين شما نباشد. آنگاه يكى از شما بايد وارد شود و خبر مرگ مرا بدهد، بعد دومى وارد شود، نظير آن را خبر دهد، سپس سومين نفر وارد شده و مانند دو رفيقش خبر دهد، ببينيد على چه مىگويد؟ همان طور كه معاويه دستور داده بود، رفتند.
يكى از آنها صبح فردا در حالى كه سوار بر مركب و رنگ پريده بود وارد شد. مردم كوفه پرسيدند از كجا مىآيى؟ گفت: از شام، پرسيدند: چه خبر؟ گفت: معاويه مرد، نزد على عليه السّلام آمدند و گفتند مردى سواره از شام خبر مرگ معاويه را آورده است، على عليه السّلام اعتنايى نكرد، سپس مرد ديگرى فردا صبح زود، وارد شد مردم پرسيدند: چه خبر؟
«٧٩» كشف الغمه ، ص ٨٣.
«٨٠» كشف الغمه ، ص ٨٣.