راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ١٤١ - باب چهارم امر به معروف و نهى از منكر فرمانروايان و پادشاهان
مؤذّنان آمدند بر او سلام دادند و نماز بپا شد، منصور از خانه بيرون آمد و با مردم نماز گزارد. سپس به پاسدارش گفت: آن مرد را بياور كه اگر نياورى گردنت را مىزنم و بر او سخت خشم گرفت كه مبادا پيدا نشود! آن پاسدار در پى آن مرد بيرون شد، همين طور كه مىگشت ناگهان ديد در گوشهاى نماز مىخواند. نشست تا نمازش را تمام كرد، آنگاه گفت: اى مرد، آيا از خدا نمىترسى؟ گفت: چرا مىترسم. گفت: آيا منصور را نمىشناسى؟ گفت: چرا مىشناسم. گفت: پس با هم نزد امير برويم كه او سوگند ياد كرده است اگر تو را نزد او نبرم مرا بكشد. گفت: رفتن من نزد او غير ممكن است. فرستاده منصور گفت: مرا مىكشد. گفت: نه، تو را نمىكشد. پرسيد: چگونه؟ گفت: خواندن مىدانى؟ جواب داد: خير. پس آن مرد از داخل توشهدانى كه همراه داشت، كاغذ سفيدى درآورد كه در آن چيزى نوشته شده بود، رو به فرستاده منصور كرد و گفت: اين را بگير و داخل جامهات بگذار كه دعاى فرج است. پرسيد: دعاى فرج چيست؟ گفت:
نصيب كسى نمىشود مگر شهيدان. فرستاده منصور گفت: خدا تو را بيامرزد، تو به من احسان كردى اگر صلاح مىدانى بگو ببينم اين دعا چيست و چه فضيلتى دارد؟ گفت:
هر كه صبح و شام آن را بخواند، گناهانش بريزد و هميشه شادمان باشد و خطاهايش از بين برود و دعايش مستجاب گردد و روزىاش فراخ شود و به آرزويش برسد و بر دشمنش پيروز گردد و در نزد خدا از جمله صدّيقان به حساب آيد و شهيد از دنيا برود.
دعا اين است:
اللهم كما لطفت فى عظمتك دون اللطفاء، و علوت بعظمتك على العظماء و علمت ما تحت ارضك كعلمك بما فوق عرشك و كانت وساوس الصدور كالعلانية عندك، و علانية القول كالسّر فى علمك و انقاد كل شئ لعظمتك، و خضع كل ذى سلطان لسلطانك، و صار امر الدنيا و الآخرة كله لك و بيدك، اجعل لى من كل هم امسيت فيه فرجا و مخرجا، اللهم ان عفوك عن ذنوبى و تجاوزك عن خطيئتى و سترك على قبيح عملى أطمعنى ان أسالك مالا استوجبه مما قصرت فيه، ادعوك آمنا، و اسالك مستأنسا، و انك المحسن الىّ و انى المسيئ الى نفسى فيما بينى و بينك، تتودد الىّ و اتبغّض اليك [بالمعاصى]، لكن الثقة بك حملتنى على الجرأة عليك، فعد بفضلك و احسانك علىّ انك انت التوّاب الرحيم.
فرستاده منصور مىگويد: آن را گرفتم و داخل جامهام نهادم و آنگاه هيچ گرفتارى جز