راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٤٠٨
مىخواهيم و خداى تعالى مىفرمايد: و ما تشاؤن إلّا ان يشاء الله. كامل مىگويد: آنگاه امام عسكرى عليه السّلام رو به من كرد و فرمود: چرا نشستهاى؟ او تو را از حاجتت آگاه ساخت».«٤٩٣»
از جمله روايتى است از رشيق حاجب مادرانى كه مىگويد: معتضد كسى را نزد ما فرستاد، ما سه نفر بوديم، دستور داد كه مخفيانه سوار بر مركب و دور از انظار ديگران بيرون شويم. گفته بود: به سامراء برويد و ناگهان وارد خانه حسن بن على عليه السّلام شويد. او خود از دنيا رفته است هر كه را در خانه او يافتيد سرش را ببريد و نزد من بياوريد. پس ما رفتيم و ناگهانى- طبق دستور معتضد- وارد خانه آن حضرت شديم ديديم خانه آبرومندى است ولى كسى در داخل آن نيست. پس پرده را بالا زديم، ديديم داخل خانه ديگر سردابى است وارد سرداب شديم ديديم آب فراوانى است و در آخر آن حصيرى گسترده است. فهميديم كه حصير روى آب است و بر حصير مردى خوش سيما ايستاده نماز مىخواند و به ما و وسايل ما هيچ توجّهى ندارد پس احمد بن عبد الله جلو رفت تا از آب بگذرد امّا در آب غرقه شد و همچنان مضطرب و نگران بود تا من دستم را دراز كردم و او را بيرون آوردم و نجات دادم و او بيهوش شد. ساعتى گذشت، رفيق دومى من رفت تا از آب بگذرد براى او نيز همان وضع پيش آمد. من سرگردان ماندم، رو كردم به آن صاحب خانه و گفتم: از خدا و از شما معذرت مىخواهم به خدا قسم من از جريان بىخبر بودم و نمىدانستم نزد چه كسى مىآييم. من در پيشگاه خدا توبه مىكنم، نسبت به گفتههاى من هيچ توجهى نكرد. نزد معتضد برگشتيم، گفت: اين قضيه را مخفى بداريد، اگر نه گردنتان را مىزنم.«٤٩٤»
از جمله نقل شده است كه علىّ بن زياد صيمرى نامهاى خدمت آن حضرت نوشت و كفنى از آن حضرت طلب كرد. امام عليه السّلام در پاسخ نوشت: «تو در هشتاد سالگى به كفن احتياج خواهى داشت» و پيش از درگذشت او كفن را فرستاد.«٤٩٥»
از جمله روايتى است از نسيم خدمتگزار ابو محمّد عليه السّلام مىگويد: ده شب پس از تولّد صاحب الزمان عليه السّلام بر آن حضرت وارد شدم و در محضرش عطسه زدم، فرمود: «يرحمك الله» من از شنيدن اين جمله خوشحال شدم، فرمود: «مىخواهى بشارت بدهم كه عطسه
«٤٩٣» خرائج ، ص ٢١٦.
«٤٩٤» خرائج ، ص ٢١٦.
«٤٩٥» خرائج ، ص ٢١٦.