راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٩٢
ده هزار درهم طلب داشتم به ابو محمّد عليه السّلام نامهاى نوشتم و تقاضا كردم براى او دعا كنند.
امام عليه السّلام در پاسخ نوشت: او مال تو را به تو برمىگرداند ولى بعد از جمعه مىميرد. يحيى مىگويد: پسر عمويم مال مرا پس داد. به او گفتم: تو كه آن را نمىدادى، پس چه شد كه تصميمت عوض شد؟ گفت: ابو محمّد عليه السّلام را در خواب ديدم فرمود: اجلت نزديك است، مال پسر عمويت را باز گردان.
از جمله به نقل از علىّ بن حسين بن سابور، مىگويد: در زمان ابو الحسن آخر (امام هادى عليه السّلام) در سامراء قحطى شد، متوكل دستور داد براى طلب باران مردم از شهر بيرون روند. سه روز متوالى بيرون مىرفتند و طلب باران مىكردند و دعا مىخواندند ولى باران نمىآمد. تا اين كه جاثليق (پيشواى نصارى) در روز چهارم به صحراء رفت نصارى و رهبانها نيز همراهش بودند و در آن ميان راهبى بود كه چون دست به طرف آسمان دراز كرد، آسمان بشدّت باريدن گرفت، و روز دوم نيز نصارى به صحرا آمدند و باران شديد از آسمان سرازير شد. بيشتر مردم را شك برداشت و در شگفت شدند و متمايل به دين نصرانيّت شدند. متوكل كسى را خدمت امام حسن عسكرى عليه السّلام كه در زندان بود فرستاد و آن حضرت را از زندان بيرون آورد و گفت: خودت را به امّت جدّت برسان كه هلاك شدند. امام عليه السّلام فرمود: من فردا از شهر خارج مىشوم و ان شاء الله، شك و ترديد را از بين مىبرم. جاثليق در روز سوم همراه رهبانان از شهر بيرون شد و امام حسن عليه السّلام نيز با جمعى از اصحابش از سويى در آمدند. همين كه چشم آن حضرت به آن راهب افتاد كه دست به طرف آسمان بلند كرده است به يكى از غلامانش دستور داد تا دست راست او را بگيرد و آنچه بين انگشتان اوست در آورد. غلام دستور امام عليه السّلام را اجرا كرد و از ميان انگشتانش استخوان سياهى را بيرون آورد. امام حسن عليه السّلام آن را به دست گرفت و رو به آن نصرانى كرد و فرمود: حالا طلب باران كن. او طلب باران كرد. و در حالى كه آسمان ابرى بود، ابرها از بين رفت و شعاع آفتاب تابيدن گرفت متوكّل پرسيد: يا ابا محمّد اين استخوان چيست؟ امام عليه السّلام فرمود: اين مرد از كنار قبر يكى از پيامبران گذر كرده و اين استخوان به دستش افتاده است. ممكن نيست استخوان پيامبرى را روى دست بگيرند و از آسمان رگبار باران نبارد!«٤٥٤»
«٤٥٤» كشف الغمه ، ص ٣٠٩ و در خرائج ص ٢١٤.