راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٩٣
از اعلام طبرسى نقل كرده است كه ابو هاشم داوود بن قاسم گفت: من در زندان معروف به زندان حسيس در كوشك احمر«٤٥٥» همراه حسين بن محمّد عقيقى و محمّد بن ابراهيم عمرى و فلانى و فلانى زندانى بودم كه ناگهان ابو محمّد حسن بن على عليه السّلام و برادرش جعفر بر ما وارد شدند. ما اطراف آن حضرت جمع شديم، زندانبان آن حضرت صالح بن وصيف بود و همراه ما در زندان مردى از سركشان سپاهى بود كه مىگفت: من علوى هستم! پس ابو محمّد عليه السّلام توجّهى كرد و فرمود: اگر نبود آن مرد سپاهى كه در ميان شماست ولى از شما نيست هر آينه مىگفتم كه چه وقت شما آزاد مىشويد- اشاره به آن سپاهى كرد كه بيرون شود- آن مرد بيرون رفت. ابو محمّد عليه السّلام فرمود: اين مرد از شما نيست، از او بپرهيزيد كه ميان جامهاش نامهاى دارد كه آن را به متوكّل نوشته است و حرفهايى كه شما درباره او مىگوييد گزارش كرده است. يكى از آنها بلند شد، جامههاى مرد سپاهى را بازرسى كرد، نوشته را پيدا كرد كه در آن، همه ما را خطرناك نام برده بود، امام حسن عليه السّلام روزها روزه مىگرفت، وقت افطار ما هم از غذايى كه غلام آن حضرت در عطر دانى مهر شده مىآورد، با آن حضرت مىخورديم، بعدها من هم با او روزه مىگرفتم، روزى ضعف كردم و در اتاق ديگرى با نان خشكى روزهام را افطار كردم به خدا قسم كه هيچ كس نفهميد، سپس آمدم خدمت امام عليه السّلام نشستم، رو به غلامش كرد فرمود: براى ابو هاشم غذا بيار چون او روزه ندارد. من لبخندى زدم، فرمود: ابو هاشم چرا مىخندى؟ اگر مىخواهى قوّت پيدا كنى گوشت بخور، نان خشك كه قوّت ندارد.
عرض كردم: خدا و پيامبرش و شما راستگوييد. سپس به من فرمود: سه روز، روزه نگير زيرا قوّتت بر نمىگردد و روزه آن را در كمتر از سه روز درهم مىشكند. همين كه آن روز فرا رسيد روزى كه خداوند خواسته بود آزاد شود، غلام حضرت آمد و گفت:
سرورم غذاى افطارتان را بياورم؟ فرمود: بياور، و من گمان نمىكردم كه ما از آن غذا بخوريم. غلام هنگام ظهر غذا را آورد و امام عليه السّلام را در حالى كه روزهدار بود موقع عصر آزاد كردند. فرمود: غذا را بخوريد، گوارايتان باد.
«٤٥٥» در اعلام طبرسى ص ٣٥٤ چنين آمده است : ((معروف به زندان صالح بن وصيف احمر)) ولى در كشف الغمه ، ص ٣١٠ همين طور است كه در متن اين كتاب آمده با اين تفاوت كه به جاى حسيس ، حبيس نوشته شده است .