راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٨٢
آيا دليلى روشنتر از اين مىخواهى؟ گفت: راست مىگويى، ولى ما بر مذهبى هستيم كه در خط و مسير آن قرار گرفتهايم.«٤٢٥»
از جمله احمد بن حارث قزوينى مىگويد: همراه پدرم در سامراء بوديم، پدرم در اسطبل ابو محمّد عليه السّلام به پرورش ستوران اشتغال داشت. مستعين استرى داشت كه در خوبى و بزرگى كسى نظير آن را نديده بود ولى سوارى نمىداد. تمام اهل خبره جمع شده بودند امّا راهى براى سوارى آن پيدا نكرده بودند، تا اين كه يكى از نديمان وى گفته بود:
يا امير المؤمنين چرا كسى را دنبال حسن بن الرّضا عليه السّلام نمىفرستى، يا سوارش مىشود و يا او را مىكشد؟ مىگويد: مستعين كسى را نزد ابو محمّد عليه السّلام فرستاد، پدرم نيز به همراه وى رفت. هنگامى كه ابو محمّد عليه السّلام وارد اقامتگاه خليفه شد، من هم همراه پدرم بودم.
ابو محمّد عليه السّلام نگاهى به آن استر كرد و در حالى كه حيوان ميان محوطه ايستاده بود به سمت او رفت و دست روى پشتش گذاشت، مىگويد: من به استر نگاه مىكردم ديدم عرق كرد چنان كه عرق از بدنش مىريخت. سپس آن حضرت به سمت مستعين رفت، مستعين سلام داد و خوش آمد گفت و آن حضرت را نزديك خود نشاند و گفت: اى ابو محمّد اين استر را لجام كنيد. ابو محمّد عليه السّلام رو به پدرم كرد و گفت: اى جوان آن را لجام كن! مستعين گفت: خود شما لجامش كنيد. ابو محمّد عليه السّلام رو اندازش را كنار گذاشت و از جا بلند شد و آن حيوان را لجام كرد. سپس برگشت و نشست، مستعين گفت:
ابو محمّد آن را زينش كنيد، امام عليه السّلام رو به پدرم كرد و گفت: اى جوان تو آن را زين كن.
مستعين رو به امام كرد و گفت: شما خود زين كنيد. دوباره امام عليه السّلام از جا بلند شد و استر را زين كرد و به جاى خودش برگشت، مستعين گفت: در خود مىبينيد كه سوارش شويد ابو محمّد عليه السّلام فرمود: آرى، پس سوار شد بدون اين كه امتناعى كند. آنگاه ميان صحن خانه استر را دواند و بعد وادارش كرد تا تند برود، به بهترين صورت راه رفت، سپس برگشت و پياده شد. مستعين گفت: آن را چگونه ديديد؟ فرمود: استرى به اين خوبى و راهوارى نديدهام. مستعين گفت: امير المؤمنين او را در اختيار شما گذاشت. پس ابو محمّد عليه السّلام به پدرم فرمود: اى جوان آن را بگير! و پدرم آن را گرفت و افسارش را كشيد و برد.«٤٢٦»
«٤٢٥» ارشاد مفيد، ص ٣٢١.
«٤٢٦» ارشاد مفيد، ص ٣٢١.