راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٧٧ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
گذاشتم، به خدا سوگند كه از نزد آن حضرت بيرون نيامدم مگر آن كه به هفتاد و سه زبان صحبت كردم كه يكى از آنها زبان هندى بود.«٤١٥»
همچنين از او نقل شده كه گفت: همراه امام عليه السّلام به بيرون شهر سامراء رفتم تا يكى از طالبيان را ملاقات كنيم. نگهبانان ما را معطّل كردند، پس من رو پوش زين را گستردم، امام عليه السّلام روى آن نشست و من هم در مقابل آن حضرت نشستم و وى گفت و گو آغاز كرد، من از تنگدستىام شكايت كردم، پس دست دراز كرد به سمت شنهايى كه روى آنها نشسته بود و چند مشت از آنها را به من داد و فرمود: به اين وسيله گشايشى پيدا كن و آنچه را ديدى مخفى بدار. شنها را با خود پنهان داشتم و چون برگشتيم نگاه كردم، ديدم طلاى سرخ همچون آتش برافروخته است زرگرى را به خانهام طلبيدم و گفتم: اينها را در قالب بريز و او ريخت و گفت: من طلايى به اين خوبى نديدهام، مثل شن مىماند از كجا آوردهاى؟ من بهتر از اين را نديدهام، گفتم: از قديم اندوخته شده است.«٤١٦»
از جمله ابو طاهر حسين بن عبد القاهر طاهرى نقل كرده، مىگويد: محمّد بن حسين اشتر علوى گفت: من كودكى بودم و در ميان انبوهى از طالبيان، عبّاسيان و سپاهيان، در خانه متوكّل بوديم و هر گاه ابو الحسن عليه السّلام مىآمد همه حاضران سر پا مىايستادند تا وى وارد شود. روزى به يكديگر گفتند: براى اين نوجوان ديگر سر پا نمىايستيم او نه حرمت بيشترى دارد نه سنّش بيشتر از ما است، به خدا سوگند براى او ديگر بلند نمىشويم. ابو هاشم جعفرى گفت: به خدا سوگند همين كه او را ببينيد با احساس كوچكى بلند خواهيد شد. فاصلهاى نشد كه آن حضرت آمد، همگى بلند شدند، ابو هاشم گفت: شما نبوديد كه تصميم داشتيد بلند نشويد. گفتند: به خدا قسم كه بىاختيار از جا بلند شديم.«٤١٧»
از جمله، يكى از فرزندان خلفا مهمانيى ترتيب داد و ابو الحسن عليه السّلام را دعوت كرد، حاضران وقتى كه آن حضرت را ديدند به احترام او ساكت شدند ولى جوانى در مجلس احترام او را نگاه نداشت همچنان حرف مىزد و مىخنديد. امام عليه السّلام رو به آن جوان كرد و فرمود: جوان، زياد مىخندى و از ياد خدا غافل هستى در حالى كه سه روز بعد در زمره مردگانى! راوى مىگويد: ما با خود گفتيم: اين يك دليل است. ببينيم چه مىشود. پس آن جوان از خنديدن باز ايستاد و از سخن گفتن خوددارى كرد. ما غذا را خورديم و بيرون
«٤١٥» كشف الغمه ، ص ٢٩٨ و ٢٩٩.
«٤١٦» كشف الغمه ، ص ٢٩٨ و ٢٩٩.
«٤١٧» كشف الغمه ، ص ٢٩٨ و ٢٩٩.