راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٧٥ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
متوكّل از اين نمايش شكستن روحيه كسانى بود كه قصد خروج در برابر او را داشتند و مىترسيد كه ابو الحسن عليه السّلام يكى از بستگانش را مأمور به خروج كند. ابو الحسن عليه السّلام فرمود: آيا مايلى من هم سپاه خودم را بر تو بنمايانم؟ گفت: آرى. امام عليه السّلام از خداى سبحان خواست، ناگهان بين آسمان و زمين از خاور تا باختر فرشتگان مسلّح ظاهر شدند. متوكّل با ديدن آنها از هوش رفت چون به هوش آمد، امام فرمود: ما در امر دنيا با تو مسابقه نمىدهيم ما به امر آخرت مشغوليم، از آنچه تصوّر مىكنى، باكى نداشته باش.«٤١١»
از جمله به نقل از محمّد بن فرج آورده است كه مىگويد: علىّ بن محمّد عليه السّلام به من فرمود: هر گاه سؤالى داشتى، آن را بنويس و زير جا نمازت بگذار و پس از ساعتى بيرون آور و نگاه كن، مىگويد: همان كار را كردم ديدم جواب مسأله را نوشتهاند.«٤١٢»
از جمله ابو سعيد سهل بن زياد نقل كرده، مىگويد: در سامراء در خانه ابو العباس فضل بن احمد بن اسرائيل كاتب بوديم كه نام ابو الحسن به ميان آمد، گفت: اى ابو سعيد چيزى براى تو نقل مىكنم كه پدرم آن را برايم نقل كرده است. گفت: ما همراه منتصر بوديم و پدرم منشى او بود. روزى وارد شديم، ديديم متوكل روى تخت نشسته است.
منتصر سلام داد و ايستاد و من هم پشت سر او ايستادم. عادت چنان بود كه هر وقت منتصر وارد مىشد متوكّل خوشامد مىگفت و او را مىنشاند، امّا آن روز ايستادنش طول كشيد و هر چه پا به پا مىشد، متوكّل به او اجازه نشستن نمىداد. ديدم لحظه به لحظه رنگ چهره متوكّل تغيير مىكند و به فتح بن خاقان مىگويد: اين همان كسى است كه درباره او حرفهايى مىزنى و سخنان مرا درباره او رد مىكنى! و فتح او را آرام مىكرد و مىگفت: به او دروغ بستهاند. ولى متوكّل برافروخته و خشمگين مىشد و مىگفت: به خدا سوگند كه اين رياكار بى دين را مىكشم زيرا به دروغ ادّعا دارد و به دولت من بدگويى مىكند. آنگاه چهار تن از غلامان ترك بدخو را طلبيد و به هر كدام شمشيرى داد و دستور داد وقتى كه ابو الحسن عليه السّلام وارد شد او را بكشند، و گفت: به خدا سوگند كه پس از كشتن بدنش را مىسوزانم. در آن هنگام من پشت سر منتصر ايستاده بودم، امام عليه السّلام وارد شد در حالى كه لبهاى مباركش حركت مىكرد و به آنچه در پيش رو داشت
«٤١١» كشف الغمه ، ص ٢٩٨.
«٤١٢» كشف الغمه ، ص ٢٩٨.