راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٧٤ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
صداى كسى را مىشنيد و نه كسى صداى او را. اما وقتى كه امام عليه السّلام وارد مىشد همه پرندگان ساكت مىشدند و چون خارج مىشد به حال اوّل برمىگشتند.«٤٠٧»
از جمله داستان زينب كذّابه است كه ما آن را ضمن اخبار امام رضا عليه السّلام نقل كرديم اما راوى از امام هادى عليه السّلام نقل كرده است.«٤٠٨»
از جمله روايت ابن اورمه است كه مىگويد: زمان خلافت متوكل به سامرا رفتم و بر سعيد حاجب وارد شدم، متوكّل ابو الحسن عليه السّلام را به او سپرده بود تا آن حضرت را بكشد.
سعيد به من گفت: مايلى تا خدايت را ببينى؟ گفتم: سبحان الله، خدا را كه چشمها نمىبيند! گفت: كسى را كه شما امام خود مىپنداريد؟ گفتم: بى ميل نيستم كه او را ببينم.
سعيد گفت: من مأمور قتل او شدهام و فردا اين كار را مىكنم، پس هر گاه رئيس ديوان بريد بيرون شد، تو وارد شو. فاصلهاى نشد كه او بيرون شد و من وارد شدم ديدم امام عليه السّلام نشسته و قبرى كنده شده است! سلام دادم و به شدّت گريه كردم. فرمود: چرا گريه مىكنى؟ عرض كردم: گريه من براى اين وضعى است كه مىبينم. فرمود: گريه نكن كه اينها به مقصودشان نمىرسند، دو روز بيش نخواهد گذشت كه خداوند خون اين شخص و خون رفيقش را خواهد ريخت. به خدا سوگند، دو روز بيش نگذشته بود كه سعيد را كشتند.«٤٠٩»
از جمله، ابو محمّد طبرى مىگويد: آرزو داشتم كه انگشترى از امام عليه السّلام مال من شود.
پس نصر خادم دو درهم براى من آورد و من از آن انگشترى درست كردم. روزى بر گروهى وارد شدم كه باده گسارى مىكردند و مرا واداشتند يك يا دو كاسه نوشيدم.
انگشترى به انگشتم تنگ بود، براى وضو نمىتوانستم آن را بچرخانم، چون آن را از دستم درآوردم، گم شد. پس به درگاه خدا توبه كردم.«٤١٠»
از جمله، متوكّل بر سپاهيانش نظاره كرد و دستور داد هر سوارى توبره اسبش را پر از خاك كند و همگى يك جا بريزند. آن جا مثل كوهى شد و نامش را تلّ المخالى (تل توبرهها) گذاشتند، خود با امام عليه السّلام بالاى آن تلّ رفت و رو به آن حضرت كرد و گفت: من تو را طلبيدم تا سپاهيان مرا ببينى. سپاهيان همه زره بر تن داشتند و مسلّح بودند و با بهترين آرايش و كاملترين ابزار و بالاترين شكوه از برابر آنان گذشتند. هدف
«٤٠٧» كشف الغمه ، ص ٢٩٨.
«٤٠٨» كشف الغمه ، ص ٢٩٨.
«٤٠٩» كشف الغمه ، ص ٢٩٨.
«٤١٠» كشف الغمه ، ص ٢٩٨.