راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٧٠ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
شنيدن اين سخنان به خود لرزيدم و ميان همراهانم افتادم. از من پرسيدند: كه تو را چه شده است؟ گفتم: خير است و آنها را از آنچه در دلم گذشته بود، مطّلع نساختم. بعد از آن به اصفهان برگشتيم، خداوند چنان درهاى ثروت را به روى من گشود كه من در خانهام را براى چيزهايى كه هزار هزار درهم بها داشت مىبستم، غير از مالى كه در خارج از خانه داشتم، و ده فرزند نصيبم شد و عمرم به هفتاد و اندى سال رسيده من به امامت اين امامى قائلم كه از باطنم خبر داد و خداوند دعاى او را در حق من مستجاب ساخت.
از جمله از يحيى بن هرثمه روايت شده كه: متوكل مرا طلبيد و گفت: سيصد مرد را آنچنان كه مايلى انتخاب كن و به كوفه ببر، بارهاتان را در كوفه بگذاريد و از راه بيابان به مدينه برويد و علىّ بن محمّد بن الرّضا عليه السّلام را با احترام و عزّت نزد من بياوريد. يحيى مىگويد: من اين كار را كردم و حركت كرديم. در ميان همراهانم افسرى از خوارج بود و منشيى داشتم كه اظهار تشيّع مىكرد و من خود از حشويّه بودم. در راه آن افسر خارجى با منشى مناظره مىكرد و من براى اين كه راه تمام شود، با آرامش مناظره آنها را گوش مىكردم وقتى بين راه رسيديم آن افسر خارجى به منشى گفت: آيا اين سخن رهبر شما علىّ بن ابى طالب نيست كه گفته است: «هيچ قطعهاى از زمين نيست مگر اين كه قبرى است يا قبر خواهد شد» اكنون به اين دشت پهناور نگاه كن، كى كسى در اين دشت مىميرد تا خدا آن را- مطابق عقيده شما- پر از قبر سازد؟ مىگويد: به منشى گفتم: آيا اين از گفتههاى شماست؟ گفت: آرى. گفتم: كجا در اين بيابان كسى مىميرد تا پر از قبر شود. منشى در نزد ما سر افكنده شد و ما ساعتى خنديدم! رفتيم تا به مدينه رسيديم و آهنگ در خانه ابو الحسن را كرديم. چون وارد شديم، نامه متوكل را به آن حضرت داديم، نامه را كه خواند، فرمود: پياده شويد، از طرف من مخالفتى نيست، وقتى كه فردا شرفياب شديم، يكى از روزهاى فصل تموز و هوا بسيار گرم بود، ديديم خيّاطى در نزد او است و جامه مخصوصى از نوع جامههاى ضخيم براى آن حضرت و غلامانش مىبرد.
حضرت به آن خياط فرمود: جمعى از دوزندگان را گرد آور و هر كار ديگرى را رها كن و از همين لحظه دست بكار شو. و سپس نگاهى به من كرد و گفت: امروز هر كارى داريد در مدينه انجام دهيد، فردا همين وقت حركت خواهيم كرد. من از نزد امام عليه السّلام بيرون آمدم در حالى كه از سخنان آن حضرت و پارچههاى ضخيم در شگفت بودم و با خود مىگفتم: ما در فصل تموزيم، با اين گرماى حجاز و ده روز راه تا عراق، اين جامهها را